Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام

من بالاخره adsl دار شدم......... فکر کنم که از این به بعد گوش شیطون کر بتونم تند تند بهتون سر بزنمنیشخند

یه شب که داشتم دعاهای قبل از خواب رو برای مهدیار تکرار میکردم... یه دفعه یاد مردم غزه افتادم و گفتم خوبه اونا رو هم دعا کنیم... گفتم مهدیار بگو: خدا مردم غزه... به اینجا که رسیدم پاشد نشست و گفت: مامان غذا.... گفتم نه غزه... گفت نه غذا... من غذا... مامان صبحانه... مامان گشنشه.... حالا هر چی براش توضیح میدم زده زیر گریه که غذا میخوام...... به غلط کردن انداخت ما رو تا  دیگه واسه کسی دعا نکنیمعینک

کم کم دارم خواب بعد ظهر رو ازش میگیرم و در عوض شبها ساعت نه میخوابونمش..... چند روز اول خیلی برای خواب ظهر بی تابی و حتی گریه میکرد ولی کم کم خیلی کم کم داره عادت میکنه.... در ضمن جای خوابش رو هم همزمان جدا کردم.... غیر از شب اول که بلند میشد و دنبالم میگشت و صدام میزد (عملا نذاشت اون شب بخوابیم)... بقیه شبها فقط بیدار میشه و  میگه: مامان بیا سر جاپ (جات) بخواب... و تا میرم پیشش درباره سریع خوابش میبره...... اول شب موقع خوابش حتما باید پیشش دراز بکشم و یه دستشو بزاره زیر گردنم و دست دیگه اش رو هم روی شونه ام تا بخوابه.... باباش میگه والا ما تو دوران عقدمون هم اینجوری بغل نمیکردیم که این الان تو رو بغل میگیرهخنده

حسودیه نسبت به باباش که حد نداره.... خدا نکنه یکم بخواد بیاد طرفم..آنچنان با لگد میزنش میگه مامان منهعصبانی.... یه وقتایی خیلی لذت میبرم و کلی کیفورم میشه... ولی وقتی دیگه شورشو در میاره و میخواد مرتب بغلم باشه و نزاره به هیچ کارم برسم... اونوقته که دیگه مامان در چشم به هم زدنی اون روش هویدا میشهشیطان... وقتی هم که اینجوری میشم... اینقدر مظلوم میشه دلم براش کبابه ولی اگه همون لحظه نازشو بکشم دیگه هیچی پدرمو در میاره.....

عاشق برنامه صد بارک الله بود که حیف شد تموم شد..... یه مدت یه کارتونی نیگا میکرد و میگفت: مامان من کایو ام.....حالا شده ساناز ( تو مرگ تدریجی رویا)... همش میگه به من بگو ساناز... بگو ساناز بیا پیشم پسرمخندهبغل

فعلاقلببای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

ای راهب کلیسا کمتر بزن  به ناقوس

خاموش کن صدا را نقاره میزند توس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

بردار جان خود را با ما بیا به پا بوس

تولد امام رضا (ع) رو به همتون تبریک میگم و انشا الله قسمت همه بشه برن پا بوسیش.........

این  عکس از یه قالی توی حرم اما زضا (ع) است که ٣٧۵ متره.... اونم ماییم وسط قالینیشخند

 

عاشق اون تبلیغ پالاز موکته که موکت بچه ها رو تبلیغ میکنه....... چند وقت پیش پتوی کوچولویی هاش رو پیدا کرده بود  و با جیغ و داد اومد و گفت: مامان نیگا... حالاز موکتخنده. از اون به بعد شبها داره با حالاز موکتش میخوابه...

موقعی که  من و باباش حرف میزنیم  میاد وسط میشینه و شلوغ میکنه.نمی زاره حرف بزنیم... جدیدا به یه نتیجه رسیدیم که موقع حرف زدن جفتمون به مهدیار نیگاه کنیم... چون فکر میکنه با اونیم ساکت میشه و گوش میده... بعضی مواقع هم سرشو تکون میده و میگه: به نظرم... بله بله...خنده

یه دفعه رفتیم نونوایی به شدت شلوغ بود... مهدیار یکم این پا و اون پا کرد و رفت جلو گفت : مامان  سلام کنم؟.... گفتم: آره...... دیگه شروع کرد به سلام و احوالپرسی و عمو خسته نباشی و کلی حرف  دیگه که بقیه اش نامفهوم بود.... خلاصه وقتی اقای نونوا کلی باهاش حرف زد گفت: عمو یه دونه نون لف کنید........ نونواهه و مردم هم کلی خندیدن و بعد نونواهه گفت چشم و رفت براش نون آورد ... حالا من هر چی میگم نه صف میاستم تا نوبتم بشه از نونوا و مردم اصرار که حالا که بچت نون رو خریده تو هم بگیر و برو..... خلاصه که جا زدیم اساسی چشمک

فعلا بای بایقلب

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

یه روز تلویزیون تا فریده (شریفی نیا) رو نشون داد مهدیار شروع کرد به خوندن:

روزا فکر منی ست( من اینست) و همه شب سخنم

که چرا گافی(غافل) از احوال دل پیشتنم( خویشتنم)

از کجاااااااا( با تکون دادن سر و بستن چشماش) آمده ام آمده ام آمده ام...

خیلی تعجب کردیمتعجب.... البته تو ماه رمضون با دقت می نشست و به این آهنگه گوش میداد و فقط میگفت: روزا فکر منی......... ولی تا اینقدرشو تا به حال نخونده بود ماچ...

 

یه پاچه خوار اعظمیه که دومی ندارهخنده..... میاد میشینه روی پای آدمو میگه:عسل من کیه؟ خوشگل من کیه؟جیگر من کیه؟ پسر من کیه؟... وای به روزی که کاری کرده باشه و من اخم کرده باشم باهاش.... میاد میگه: اخم نکن... اخم نکن گیگه... حالا بخند و تا بخندم، میگه:حالا خوب شد...

 

به صاحب خونمون میگه: آش خانو( حاج خانوم) هر وقت هم میبینش با اصرار که آش خانو بیا تو....بفرما تو... یه بار هم که داشت اصرار میکرد و اون میگفت :نه عزیزم نمیام... مهدیار گفت: زنده باشی...... کلی پیرزن ذوق کردچشمک...

 

اصلا نمی تونه لباساشو در بیاره یا بپوشه...حتی تلاشم نمیکنه واسه این کار....دو سه روز پیشم برای اولین بار شلوار و شورتش رو در آورد و گفت: مامان بدو جیشتشویق....

 

 کاری رو که بگیم انجام بده اگه دوست داشته باشه که بلند میگه: چسب (چشم)... ولی اگه نخواد انجام بده دراز میکشه رو زمین و میگه: آخ کمر دد گرفت و دستشو میزاره رو کمرشقهقههبغل

فعلابای بایقلب

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()