Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

نمی دو نم چه سریه که آدم تا چشمش به این صفحه می افته نطقش کور میشه... کلی چیز میز یادمه که تا میام بنویسم همش می پره . نتیجه اش میشه این که هر دو هفته یه آپ.... شایدم نتایج پیری و آلزایمره.ابله

مهدیار هم داره به سرعت نور لاغر میشه و هیچ کاری هم از دست من بر نمیاد.... دکترش می گه چون الان توی سن رشد مغزی قرار داره نمیشه بهش شربت اشتها داد چونکه روی عملکرد کنترل اشتهاش توی مغزش اثر بدی میزاره...خلاصه موندیم ویلون و سیلون و در حال حرص خوردن از دست این بچه.کلافه

در عوض حرف زدنش داره بهتر میشه و خیلی جملات کاملتر و قابل فهمتری میگه. چون اکثر فعلایی که به کار میبره به " نم" ختم میشه ( بکنم، بشینم، بشکنم، ...) در نتیجه توی تمام فعلاش حتما " نم" رو استفاده میکنه ( وایستم نم، بخوابم نم، بریزم نم، پاشم نم،...).خنده

مامانم خیلی اصرار داره که مهدیار رو مهد بزارم میگه خیلی بهت وابستست....راستم میگه ... ولی بازم دکتر محترم میفرمایند تو که مجبور نیستی... کار بیرون هم که نداری ... صلاح نیست بچه تا سه سالگی مهد بره... نمی دونم کدوم درست میگن.... در همین راستا یه کار خیری پیش اومد که حتما باید می رفتم کرج و نمی شد مهدیار رو ببرم ... بردمش خونه یکی از دوستام که ٢ ساعته برگردم .. ولی کارم ۶ ساعت طول کشید و دوستم میگفت ٢ ساعت آخر دیگه داشته بهانه ام رو میگرفته و تا منو دید پرید بغلم و تا ٢.۵ ساعت بعدش پایین نیومد و محکم بهم چسبیده بود... حتی دستشویی هم نزاشت برم... افطارمم ساعت ٩ شب خوردم... و بعد چون به خواب بعد ظهر عادت داره و اونجا نخوابیده بود شروع کرد به گریه... آنچنان از ته دل جیغ میکشید و گریه میکرد که شک کردیم که نکنه اونجا براش اتفاقی افتاده... یک ساعت تمام با سوز دل اشک ریخت تا ساعت ١٠ شب خوابش برد و  تا ١٠ صبح تکون نخورد.... چشمک

دی ماه پارسال هم حدود ۶ تا ٧ ساعت پیش این دوستم مونده بود ولی بعد از دیدن من حتی تحویلم هم نگرفته بود و مشغول بازی با دختر دوستم شده بود.... ولی این دفعه که مثلا بزرگتر و آقاتر شده این جوری کرد... شاید احساس نا امنی کرده بوده....شایدم درجه لوسیتش بالا رفته... نمیدونم والا.متفکر

خوبه که حرفم نمیومدنیشخند

نماز خوندن با اعمال شاقه

 

ژانگولر بازی با سه چرخه

 

تک چرخ با سه چرخه

 

اینجا هم داره  برام گردو میشکنه و به تقلید از باباش با چاقوماچ

 

ورود مجدد ارکا جون و لولی نازنین رو تبریک میگمماچ... انشا الله موفق باشید.قلب

همتونو دوست داریم...التماس دعابای بای

 

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...قلب

اول هر چیز آغاز ماه مبارک رمضان رو به همتون تبریک میگم ....ایشالا که نماز و روزه هاتون قبول باشه و به تمام آرزوهاتون برسیدماچ.... ولی امسال چقدر یواش اومد نه؟تعجب منکه اصلا متوجه اومدنش نشدمناراحت.... شایدم درسا مشغولم کرده بودناراحت

بالاخره این ترم تابستونی منم تموم شد و مجالی شد واسه یه نفس، تا دوباره ماراتن درس و کتاب  از  ١٠ یا ١٢ روز دیگه شروع بشه...افسوس

مهدیار من امروز ٢٧ ماهش رو تموم کرد و وارد ٢٨ امین ماه قشنگ زندگیش شدماچ ... ولی نمی دو نم چرا خیلی حوصله اش رو ندارمگریه...  شاید به خاطر وابستگی فرسایشیش به منه، که جفتمون رو تا حد نهایت خسته میکنه.... ولی  شیرین زبونی هاش  تحمل آدم رو زیاد میکنه شایدم فکر میکنم که تحملم زیاد شده... اصلا ولش کن این حرفا رو....

به پیام بازرگانی های بی ربطی که حفظ کرده: هَیشِه ایفت(کیفیت)هَیشِه تاژ ، و همراه اول رو هم اضافه کنید...خنده

از گزارش این چند وقته میتونم به تولد آندیا جون اشاره کنم که صد البته خبرش بیات شدهخجالت.... ولی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت ... مخصوصا هواش که واقعا عالی بود... به مژگان جون به خاطر حسن سلیقه اش در انتخاب مکان تبریک میگمتشویق.... ممنون نازنین به خاطر زحمات فراوون اونروزت...ماچ

هر کس بوستان بهشت مادران رو نرفته توصیه میکنم که بشتابه تا از دست نداده... واقعا دیدنی بود... مناظرش که صد البته نه  بلکه...چشمک

عکسی نگرفتم بجز این دو سه تا....

 تو این عکس این آقا کوچولوی پیرهن قرمز( که اسمشم نمی دونم ) یه گاز اساسی دست نیروانا رو مهمون کرد و قیافه نیروانا به خاطر اون گازه که این جوریه و داره داد میزنهناراحت

 

و این یکی که ندا جون لباس خوشگل تن دخترش کرده بود و آورده بودش پیش پسرای ما دلبری، و بعدم میگفت به نظرم چشمت دختر منو گرفتهخنده... (امروز تولد ستایش خانومی هم بوده... تولدت مبارک چشمگیر منماچ)

 

و این هم کیک خوشگل آندیا جون قبل از شیرجه اش به طرف کیک و خراب کردن اونخوشمزه... که متا سفانه من یه خورده زود رفتم و از این خوشمزه نخوردمناراحت

خوشمزه

-------------------------------------

از این خاکهای ژله ای که تو مترو میفروشن دیدین؟ من  دو بسته ای گرفتم خیلی نازن... آدم دلش میخواد قورتشون بدهزبان

خاک ژله ای

خاک ژله ای

فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()