Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام

مهدیار یه چیزایی رو حفظ شده که نه به درد دنیاش میخوره و نه به درد آخرتش خنده...مثلا چی؟   الان میگم:

آرم بانک سینا، آرم بانک پارسیان، آرم بانک ملت، آرم ایرانسل، رب دلند، البته با اسماشون... هر جا می بینه داد میزنه... مثلا:  ثمان بانک ملته... دیدی؟... ثنه ایرانسله ...  و ... .

باباش یه زمانی شک کرده بود و می گفت: ثمان نکنه مهدیار سواد داره.قهقهه

اگه عوض این چرت و پرتا یه ذره حواسشو می داد به چیزایی که من از صبح تا شب خودمو می کشم که یاد بگیره ...شاید  یکم از حرص خوردن من کم میشد...کلافه .

اسم هر کسی رو  که صدا می زنه یه خوشگله هم می بنده بهش... مثلا: نگین خوشگله... حمید خوشگله... قلب.

جدیدا هم که بچه کوچیک می بینه میزنه به سینه اش و میگه: خوشگله... گویونت... یه بوس بدهقلب.

 هنوز خیلی از حرفای فارسیشو نمی فهمم ولی انگلیسیش خیلی بهتره.... این مدت که مامان اینا اینجا بودن شده بودم یه پا مترجم واسشونیول.

اتل متل توتوله و یه توپ دارم قلقلیه و سوره توحید (نصفه نیمه) رو بلده بخونه ولی چون هنوز کامل حرف نمی زنه یه جاهاییش رو آهنگشونو میزنه...ماچ.

یه سری دعا هست که شبها قبل خواب براش میخونم (فارسی).... الان چند شبه که خودش دست و پا شکسته برام میخونه تا من بعدش تکرار کنم...ماچ .

مدل خوابشم این طوریه که: ثمان لالا.... تمان بغله کن... ثمان پاپا (پاهاشو میزاره بین پاهای من)... ثمان جانم کن (به حالت تاب تاب خمیر بزنم تخت سینه اش)... با این اوصاف هنوز موفق به جدا کردن جای خوابش نشدم...ناراحت .

یه عادت خوبم که داره که من خیلی خوشم میاد هر کاری رو که میخواد بکنه اول به صورت سوالی( به همراه تاکید زیاد و تکون دادن سر خودش به معنی آره) ازمون میپرسه که اگه  نه نگفتیم یعنی اجازه انجامشو داره و با خیال راحت میره سراغشون... مثلا

کبایای مامان بردارم؟... آب بریزم حیاط؟... گل بکنم؟

نیشخندمی دونم زیاد شد

فعلابای بای قلب

--------------------------------------------

تولد امام زمان (ع) روهم به همه تبریک میگمماچ



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧ | ۱:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 

هفته پیش مامان و بابام به همراه داداشم اومدن خونمون و جاتون خالی  یه سفر غیر منتظره برامون تدارک دیدن به سمت قزوین و همدان که خیلی خوش گذشتتشویق... ولی چون مرخصی بابایی ما کم بود زودی برگشتیم....

آب و هوای عالی، روستاهای سر سبز، و از همه مهمتر اذیت نشدن مهدیار در طول راه یه سفر خاطره انگیز برامون بوجود آورد...

از راه و جاده قلعه الموت هر چی بگم بازم کمه... اینقدر مسیر طولانی و پر پیچ و خمی داره که حد نداشت... اول جاده از یکی پرسیدیم که چند کیلومتره تا قلعه که گفت:(۶۵  کیلومتر ... من خودم نرفتم ولی میگن جای قشنگیه).... ماهم راه افتادیم و دقیقا به مسافت های ۴٠ کیلومتری تابلو زده بودند که ۶۵ کیلومترخنده.... باور کنید ما ۵٠ تا تابلو رد کردیم که رو همش نوشته بود ۶۵ کیلومتر تعجب... شاید نزدیک به ۶ تا ٧ ساعت تو راه بودیم تا  بالاخره به قلعه الموت رسیدیم... شب هم خونه یکی از اهالی روستا موندیم....

روز بعد دریاچه اوان رفتیم و تا عصر اونجا بودیم... جای خیلی دنج و زیباییه...  بقیه مسیرمون رو ادامه دادیم تا به یه جایی رسیدیم که پر تمشک بود و حسابی دلی از عزا در آوردیم...

بفرمایید اینم سهمی شماماچ

 و بعد دوباره طی مسیر تا سر شب که به شهر آوج رسیدیم و شب رو تو یکی از مدارس موندیم.....

روز بعد هم به طرف غار علیصدر رفتیم.... عجب غاریه... واقعا دیدینیه .... اینجاست که باید گفت: (وتبارک الله و الاحسن الخالقین)تشویق... یه دور ۴٠ دقیقه ای با قایق تو غار زدیم و  کلی هم عکس گرفتیم ولی چون تاریک بود عکسای جالبی از کار در نیومد و عصرشم یه دوری تو شهر همدان زدیم و شب رو در مهمانخانه ی بنیاد مسکن موندیم که کلی تجهیز و جینگول بود... روز بعد هم حرکت به سمت تهران عزیز....چشمک

این وسط یه شیطنت هم کردم و مریم پاییزی(سارا) عزیزم رو اذیت کردمزبان... ببخشید نازنینم ماچ ولی از شنیدن دوباره صدات کلی کیف کردمماچ... ایشالا یه بار دیگه از نزدیک ببینمت...قلب

مهدیار در بالای روستای خشکچال اطراف قلعه الموت

مهدیار کنار دریاچه اوان در قزوین

مهدیار و مزار ابوعلی سینا

مهدیار در کنار آبشار نزدیک گنجنامه همدان

فعلابای بای قلب

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۱۸ امرداد ۱۳۸٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

اسم من شده: ثَــــــــــــــنه! بغل

وقتی آب میخواد: یه کَ  آب بده.قلب

یه سری مدادشمعی واسش خریدیم تا رسید خونه کاغذ دورشونو کند و تمام مدادا رو از وسط نصف کرد و انداخت دور... ما رو باش. افسوس

عاشق اینه که یکی تلفن بزنه و بپره جواب بده اونم فقط با این کلمات: سلام زهرا... خوبی زهرا... چه بَخَر زهرا... ( زهرا دختر خالشه، ولی وقتی واقعا زهرا پشت خط باشه باهاش حرف نمی زنه). خنده

غذا خوردنش با دست راسته ولی نقاشی کردن با دست چپ... و همین طور شوت کردن توپ که با پای چپشه... .ماچ

جدیدا لوس شده و تا دست بهش میزیم میگه: آی نکن دد گرف.... و یا نزن گناه داره مامان... وقتی از روی شوق گازش میگیرم با یه لهجه ای کلمات رو میکشه و میگه: گــــاز نگیـــر ثنه... اونوقته که دیگهنیشخند

گفته بودم کتاب بانیشو خیلی دوست داره... یه دوستی داریم که اومده بودن با دخترشون خونمون.... دخترشون رو سه چرخه مهدیار سوار بود و تو خونه دور میزد تا اینکه با چرخ از رو کتاب بانی مهدیار رد شد که قیامتی به پا شد.... مهدیار آنچنان جیغی زد که حد نداشت که چی؟... آی بانی دد گرف... و بعدم مثل ابر بهار اشک ریخت ... حالا هر کاری میکنم ساکت نمیشه و کتابشو بغل کرده و هی نازش میکنه و میگه:دد گرف... و باز گریه بلند.... طفلی مهمونامون اینقدر خجالت کشیده و این همه راه اومده بودن فقط 45 دقیقه نشستن و زودی رفتناسترس

اینم یه عکس از جینگولک بازی مهدیار  چشمک

آکروبات

فعلا  بای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ | ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()