Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

روز شنبه رفته بودیم پارک ملت که دیدیم نوشتن افتتاحیه آبنمای موزیکال پارک ساعت ٨:٣٠ شب....از خود راضی

 مهدیار رو بردیم حیوونای پارک رو دید و کلی ذوق کردخوشمزه

پارک ملت

 و بعد هم رفتیم افتتاحیه ... که خیلی آبنمای خوشگلی بود... تقریبا مثل آبنمای الماس شرق مشهده ولی چند مدل قشنگ تر داشت و موسیقی ژاپنیش خیلی حال و هوا رو عوض کردچشمک

ابنما و جمعیت

میخواستم مهدیار رو مهد بنویسم که از تنهایی در بیاد ولی رایمو زدن و میگن رفتن بچه زیر سه سال به مهد فایده ندارهسوال ... توی خونه هم خسته میشه از بس بی بی تی وی میبینهخمیازه...اصلا هم اهل تنهایی بازی کردن نیست و نمی تونه سر خودشو با چیزی گرم کنه حتی برا دو دقیقه ناراحت.... اینقدر هم  هوا گرمه که جرات نمیکنیم توی طول روز ببریمش بیرون... دو بار هم که سابقه گرمازدگی و بستری شدن داره حسابی چشممونو ترسونده.... خلاصه که بساطی داریم با این پسر و گریه هاو بهانه گیریهاش تو خونه...متفکر

پارک پلیس

-------------------------------------------------

تولد حضرت علی (ع) و روز پدر رو با همه باباهای فداکار تبریک میگمقلب

فعلا بامن حرف نزن

 



موضوعات مرتبط: از هر دری

تاريخ : چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 از اونجایی که یه الان تو هر وبی میریم درباره مریضی بچه هاشون نوشتن....منم واسه از قافله عقب نموندن شرح مریضی مهدیار رو می نویسمنیشخند

 مهدیار یه تب بی علت سه روزه داشت و بعد هم بطور ناگهانی ساعت9 شب دو روز پیش یه تب خیلی شدید 5/39 درجه که هر کاری کردیم با استامینوفن و شیاف و پاشویه پایین نیومد که نیومد... دست آخر به یه شبانه روزی رسوندیمش که تبش اونجا 5/40 بود دکتره گفت واسه اینکه تشنج نکنه سربع دو تا آمپول دیازپام زد و شربت سفیکسیم داد و گفت برید خونه لختش کنید و تا میتونید پاشویه کنید که شکر خدا بعد دو ساعت همون طور یه دفعه ای هم تبش قطع شد و خوابید خواب...

الان حالش خیلی خوبه به لطف خدا قلب...

جدیدا صبح ها که از خواب بیدار میشه اول میگه: مامان... تا من بگم: بله، سریع میگه: پاشو گشننه... به به ...شی کاکا(همون شیر کاکائو، چون صبحها با نون و پنیرش شی کاکا هم میخوره) ... آخ خالا منو داشته باشید با چشمایی که هنوز پر خوابه و نمی فهمه کجاست... باید پاشم و سرویس بدم به آقاکلافه

یه شب هم شام برده بودیم بیرون که یه خانواده اومدن نزدیک ما نشستن ... تعدادشون خیلی زیاد بود و شام هم آش آورده بودن مهدیار رو هر کاری کردیم نشد از اون خانواده دور کنیم و رفت هی نیگاشون کرد و هی گفت: به به میخوری... خلاصه مردیم از خجالت خجالت ولی مهدیار ول کن نبود ... دست آخر مامان خانواده یه ظرف آش کشید و داد به مهدیار ...ما هم عرق ریزان و تشکر کنان مهدیار رو کشیدیم کنار... چون خودمون ساندویچ برده بودیم در نتیجه قاشق نداشتیم ... حالا مهدیار هی بلند میگه گاشو بده مامان گاشو بده... دید من نمیدم بلند شد طلبکارانه رفت زد رو شونه همون خانومه و گفت گاشو بده منتظر... هم مرده بودیم از خنده و هم در حال سکته از شرمندگیخجالت استرس زودی آشه رو دادم مهدیار خورد و بساط رو جمع کردیم و رفتیم یه جای دیگه نشستیمخنثی

بچه ها چقدر زود کارای ما رو بدون اینکه متوجه بشیم یاد میگیرن و تکرار  میکنن... این یه نمونه کوچیکشه

خنده

اینجا هم که فضول خان در حال نظارت بر سبزی شستن مامان

قلب

 

 فعلا خداسس ماچ بامن حرف نزن



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

الان یه ثمانه سرشار از اعتماد به نفس داره این پستو مینویسه.... چونکه غیر از امتحان اولی( که زیاد ازش راضی نیستم)  به اطف خدا، بقیه امتحانات بطرز عالی ای پاس شدن و من کلی دچار خود شیفتگیم الانه نیشخند...

 

حرف زدن مهدیار داره خیلی بهتر میشه... خیلی از کلمات رو درست سر جاش به کار میبره...البته خیلیهاشم نه...

عاشق بسینی و سکلا و وارد مغازه که میشه حتی به جای سلام میگه: سکلا...بسینی...

در کنار فارسیش، انگلیسیشم به لطف بی بی تی وی در حال تقویته...تشویق

  apple... benana... hello... bye see you... sheep.. chick...rabit...dog...cat...peak bew  رو کامل و درست استفاده میکنه  و عاشق برنامه Louice world  و  Brainy baby...

(قیل از خوندن این پاراگراف ازتون عذر خواهی میکنم خجالت)  وقتی میبرمش دستشویی میگه: جیش داری شوبود؟ و وقتی کارش تموم میشه میگه: مرسی شوبود جون...خنده

یه کتاب داستان براش خریدم به اسم "راز کوچک بانی" که در کل ٢۵ صفحه  کتاب ده خط مطلب نداره  ولی عاشق این کتابشه و روزی شونصد بار باید براش بخونیم.... یه جاهایی از کتاب رو با تن صداهای مختلف براش میخوندم... دقیقا همون جوری یاد گرفته و کتاب رو که ورق میزنیم با همون صدای من شروع میکنه به خوندن کتاب... ابرو

جمعه رفتیم دارآباد... از موزه اش که اصلا لذتی نبرد ...یعنی حتی نیگاشونم نکرد ولی خیلی از بچه میمونای زنده اش کیف کرد....اونا هم نامردی نکردن و حسابی ورجه ورجه کردن ...مهدیار اینقدر خندید و دست زد و براشون جیغ کشید که ملت میمونا رو ول کرده بودن و به مهدیار نیگا میکردن.... ولی وقتی رفت بهشون تخمه بده یکیشون دست مهدیار رو گرفت و یه گاز درست و حسابی از انگشتش گرفت... مهدیار ضعف کرد از گریه صدای جیغاشم به اندازه خنده اش بلند بود و جلب توجه کن خجالت.... الان جای یه دونه دندون میمون یادگاری رو دستش مونده خنده...

یاد گرفته به هر جا میخوره .. پا میشه و با حالت ناله میگه: دد گرفت...  وقتی که منو اذیت کنه یا چیزی پرت کنه که بخوره به من تا بگم: دد گرفت... با حالت شرمندگی میاد جلو و نیگا میکنه و  میگه: دد گرفت؟ به به ؟ میخوری؟ گشننه؟ بدم؟ آب؟ سکلا؟ بسینی؟...خلاصه میخواد به هر طریقی که شده کارشو از یادت ببره  و حواستو پرت کنه...قلب

چقدر حرف زدم به قول مهدیار بخشین...چشمک

فعلابامن حرف نزن ماچ

----------------------------------------------

پ.ن:  تولد حضرت فاطمه (س) و روز زن و روز مادر رو به همه شما خانومای گل و مادرای مهربون تبریک میگمتشویق

 



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی

تاريخ : دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ | ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()