Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

امیدوارم سال خوبی رو تمام کرده باشید و منتظر سال خیلی خوبتر باشیدقلب...

میگم با تعطیلی ادارات وبلاگ بازی هم تموم میشه ها ... نه؟خنده می مونن فقط تعداد کمی که از خونه وصل میشن....

مهدیار امسال عوض رخت و لباس خیال داره واسه عیدش همش اسباب بازی بخره... هر چی میریم بخریم تا چشمش به اسباب بازی می افته بی خیال همه چیز میشه.... وسیله جدید یه گیتاره که خفمون کرد اینقدر گفت.... گیتار منو می دی؟ ... گیتار منو می خری؟... بریم خیابون گیتار بخریم.... خنده.... بالاخره به مراد دلش رسید.... ایشالا همه به مراد دلشون برسنچشمک... میگم چه خوبه که از همه چیز اسباب بازیش هست وگرنه نه بچه ها میتونستن به خواسته هاشون برسن ... نه مامان باباها پول داشتن که واقعی همه چیو بخرن...

یه چرخ خیاطی اسباب بازی واسه عیدی دختر دوستم گرفتم که خیلی وقته دوست داشت داشته باشه.... حالا مهدیار مرتب میاد و میگه: اون بنفش منو میدی لباس بدوزم... اون مال نگین نیست که... بگو مال پسرم مهدیارهخنده

سوال پرسیدنش هم خیلی جالبه... چون جواب سوالها رو می دونه و اونم توی سوالش میاره.... مثلا... چی جارو می کنی تو؟؟؟ ... چی لباس می پوشی بری کلاس؟... چی بابا رفته اداره؟... چی غذا می خوری تو ماکارونی؟... فقط میخواد تایید بشه که جواباش درسته... ولی وقتی چیزی رو واقعا ندونه... میگه.... این چیه ؟ ها؟....قلب

در حال حاضر کلی حرف دارم که از مهدیار بنویسم ... ولی می دونم هیچ کس حوصله پست بلند خوندن رو نداره... در نتیجه بقیه اش میمونه واسه سال بعد...

ان شاءالله که همه سال خوبی داشته باشید و پیشاپیش عید رو به همه تبریک میگمقلب

 می بوسمتونماچ... فعلابای بای

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار آخر مهمون داریه.... یه چند روزی عموش پیشمون بود.... اوایل که خوب بود ولی بعد شروع کرد:

عمو چند تا قند می خوری؟

عمو چرا دستشویی میری؟

عمو بسه بیا جیش نکن دیگه.. بسهخجالت

آبرو که واسمون نذاشت بماند... عین این چند روز رو از روی کول عمو هم پیاده نشد...لبخند.... عموی عزیزش هم قبل رفتن یه کامیون گنده و یه اتوبوس دو طبقه براش خرید تا لطفشو کامل کنهقلب

 

یه دفعه کار بد کرد و باهاش قهر کردم... اومد نشست روی پشتم و گفت: خوشگلم.... جوجوی من... قهری؟؟خنده

 

یه دفعه بعد از ناهار باباش گفت: خوشمزه بود بانو.... از اون به بعد اسم من از همه چیزایی که مهدیار صدام می کرد به بانو تغییر پیدا کرده و هر کاری می کنه میگه: بانو... منو نیگا.... بانو.. یه دقه بیا... دستت درد نکنه بانوچشمک

 

یه هفته ای بود که با جیغ و داد می گفت... دندون سبز میخوام.... خودمونو کشتیم ولی نفهمیدیم دندون سبز چیهسوال هر چی میگفتیم خوب دندون سبز چیه... فقط می گفت دندون سبز تلویزیونمتفکر... تا اینکه خونه کیارش وروجک .... عروسک باب اسفنجی رو دید و کلی ذوق کرد و نشونم داد که مامان .. اینا دندون سبز... حالا چرا بهش میگه دندون سبز خودمم نفهمیدم.... رفتیم براش بخریم... مغازه دار چند سایز مختلف رو آورد و من و باباش در حال مقایسه بودیم که یه دفعه جیغش رفت بابا و داد زد: اینا spiderman... حالا هر چی بیا و بهش بگو تو یه هفته واسه دندون سبز گریه کردی... حالیش نشد که نشد.... spiderman رو بغل زده بود و زمین نمی زاشتش.... ناچار اونو خریدیم و خوشحال برگشت خونه...... شب اومده میگه: مامان spiderman بدیم مغازه اقا... دندون سبز بخریمخنده... پر رو خان به همین زودی دلشو زد...

فعلابای بایماچ



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

 تکه کلام های جدید مهدیار:

(( خورشید اومد... هوا روشن شد، خورشید رفت.... هوا تاریک شد. ( از خواب که پا میشه و دم غروب مرتب تا ١٠٠ بار تکرار میکنه متفکر.) (از کرامات شیخ ما این است   شیره را خورد و گفت شیرین است خنده)

they not gonna get us.... not gonna get us... .

مگه میشه.... وَ که واوَرَم می میشه( منکه باورم نمی شه)... تو واوَر (باور) می کنی؟...سوال))

 

 تو آشپزخونه ظرف می شستم... که شنیدم مهدیار به طرز مشکوکی داره مرتب صلوات میفرسته.... اومدم دیدم ادکلنی رو کادوی تولد گرفتم رو برداشته و داره...  یه پیست به خودش می زنه و یه صلوات می فرستهقهقهه. به جای تسبیح بازنده

 

 موقعی که عصبانی میشه... با داد میگه: خدایا!!...  من از دستت چیکار کنم.... مگه با تو نیستم؟...ها؟؟... چرا ای جوری می کنی ها؟؟عصبانی

 

عادت داره اولین کاری که با اسباب بازی هاش می کنه اینه که برچسب های روشونو می کنه و بعد با حالت مثلا خجالت میاد میگه: ثمانه... اینا رو شیکوستمنگران

 

فعلابای بایقلب



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ | ٩:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

 ما جمعه شب خونه کیارش مامانی وروجک دعوت بودیم ... تولد آقا کیارش بود... هورا.

 

مهمون کوچولو ها ماچ عبارت بودند از:

آقا ایلیا   

پرنیان خانوم    

آندیا خانوم ( که هر کاری کردم روشو به من نکرد که ازش عکس بگیرم)    

یکتا خانوم     

مهدیار خودم    

اینم آقا کیارش گل   

 

 

در آخر سر هر بچه ای یه دونه بادکنک از دیوار کند و مشغول بازی شدخنده

 مهدیار کنار سفره شامخوشمزه

 مامانی وروجک عزیزم.... دست گلت درد نکنه ... خیلی زحمت کشیده بودیماچ....  خیلی خیلی به ما خوش گذشتقلب

 کیارش عزیزم.... الهی صد ساله شی خاله با دل خوش و لب خندون زیر سایه مامان و بابا جونماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار یه مدت فحش خیلی بد می داد ( پدر...)، هر کاری کردم  درست نشد به روی خودم نیاوردم... دعواش کردم... قهر کردم... اخم کردم.... نشد که نشد...تا اینکه در همین اثناء دماغش کیپ شد و مجبور شدم قطره بینی براش استفاده کنم... یه دفعه تا می خواستم قطره بریزم توی بینی اش همزمان هم فحش داد و بعد فکر کرد که به خاطر فحشش من قطره ریختم توی بینیش.... این بود که از قطرهه ترسید و تا فحشه رو تکرار می کرد سریع می گفت: ببخشید قطره نریزی دماغ هااا.... یکی دو بار هم برای ترسوندنش قطره رو آوردم و نشونش دادم... این بود که دیگه فحشه تکرار شهاز خود راضی....

البته الان یه مواقعی میاد و میگه: مامان پدر... بده بگم پدر صلواتی نه؟؟؟.... یا میگه: پدر سسس... که تا نیگاش کنیم، میگه: خوب پدر صلواتی دیگه... یعنی هر جوری هست یه یادآوری برای خودش می کنه... ولی خیلی جرات نداره تکرارش کنه...متفکر

 

یه مدته شدید گیر داده به آدامس... خیلی بده ولی نمی دونم باید چطوری از سرش بندازم.... اوایل آدامس رو قورت می داد ولی الان به در و دیوار می چسبونه... تو آخرین اقدامش به موهاش و کتاب من چسبونده بود که مجبور شدم موهاشو قیچی کنم... هر کسی هم زنگ می زنه خونمون ...اول میگه: سلام یه آداس منو میدی....خنده

حالا جالب اینجاست که میاد میگه: مامان... نیگا آداس چسبوسمکلافه

 

ولی با همه کارای بدش ...یه سری حرفای خوشگل میزنه... مثلا میگه: با اجازه تون، سلام برسونین، بزرگیتون، بفرمایید تو تو رو خدا، یه لحظه لطفا ...قلب

 

داره آموزش رنگها رو یاد می گیره ... ولی توی رنگ سبز مشکل داره...

همین طور دست چپ  و راستش رو هم می شناسه....

آموزش خوندنش هم با موفقیت در حال ادامه استتشویق

 

فعلاماچبای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ | ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

مهدیار خیلی به دستگاه عابر بانک علاقه داره.... هر وقت از جلوی این دستگاهها رد شیم، حتما باید بغلش کنیم و بزاریم یکم یا این دستگاه ور بره.... اگه هم کاری داشته باشیم که باید حتما بغل باشه  تا ما کارمون تموم بشه.... جدیدا هم میگه من بزنم... و انگشتش رو میاره جلو و ما هم میگیم مثلا این دکمه یا این دکمه رو بزن... بعد هم با عجله تمام دستش رو می بره جلو و کارت رو می گیره و پول رو بر می داره و کاغذ رسید رو هم می گیره... امکان نداره که یادشم بره یکی از این کارها رو...

حالا این دفعه که رفتیم طرف عابر بانک و من بغلش کردم سریع کارتم رو  گرفت و گذاشت توی دستگاه  و خیلی تند شماره ۵٢۴ رو زدتعجب....( رمزم ۵۵٢۴ ).... از الان رمزم رو یاد گرفتهگریه.

 

 من بچه که بودم مامانم برای اینکه مجبورم کنه صورتم رو بشورم... میگفت: شیطون دور لبات جیش کرده... اه اه بدو بشور...

مهدیار هم توی شستن صورتش صبحها تنبلی می کنه... منم از این شیوه استفاده کردم و جواب داده... تا بیدار میشه... اول میگه: اه اه مامان شیطون جیش کرد بیا بشور .... و هر وقت دیگه هم چیزی دور لباش چسبیده باشه ... همین رو میگه...

 یه روز صبح دیدم... زبونش رو در آورده و کف دستش رو لیس می زنه و دستش رو می کشه دور لباشسوال... گفتم : مهدیار چیکار می کنی؟... گفت: دارم صورت می شورم... جدیدا این طرز شستن به تمام صورت و موهاشم سرایت کردهسبز

فعلاقلببای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()