Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام...

نمی دونم شما هم اون سریال کره ایه که شبکه پنج نشون میداد به اسم "متشکرم" رو می دیدید یا نه؟ منکه عاشق اون فیلم بودم و بالاخره رفتم اصلشو اینترنتی خریدم.... یه مدت که نشستم و شبانه روز اونو نیگاه می کردم... مهدیار هم پا به پای من می نشست و نیگاه می کرد.......... جالبش این جاست که حالا سبک حرف زدنش کره ای شده و همه جملاتش رو خیلی می کشهخنده... چند تا کلمه کره ای هم یاد گرفته که مرتب تکرار میکنه... آجوسی( آقا)... آجوما(خانم)... اوما( مادر)...

 یه روز خیلی نق نق می کرد و تلویزیون هیچ برنامه ای نداشت براش زدم یه کانال عربی که یکم سرش گرم شه ...یه مسابقه بچه گانه رو نشون میداد.... بعد یه مدت اومده میگه: مامان.... احسنتم جمیعا....قلب

یه مدت  که مهدیار کاری بامزه انجام میداد که میخواستم باباش رو صدا بزنم تا ببینه... تا میگفتم ببین ... مهدیار حالتش رو بهم میزد و اونجوری دیگه وای نمی ایستاد.... یه مدت پیس پیس میکردیم که اونم فهمید و نشد.... تا اینکه تصمیم گرفتیم اصطلاح رو عوض کنیم.... و به زبون کردی میگفتیم... بفکر.... حالا مهدیار اونم یاد گرفته و هر وقت میخواد چیزی رو نشونمون بده میگه: بابا بفکر... مامان بفکر...ماچ

یه رقاصی شده که بیا و ببین...البته خیلی حالت رقصیدن نداره و بیشتر بپر بپره... ولی جدیدا شکمشو میده تو و بیرون و داد میزنه ... شکمشو ببینقلب

به شکر هم میگه : شکم......

 به نمک هم میگه:شکم.........

به دنده عقب رفتن هم میگه:شیشه عقب میرم...........

فعلابای بایماچ



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

ما برگشتیم..... عجب سفر تو زمستون می چسبه هاااادروغگو... آسمون آفتابی... هوای عالی... جاده های صاف.... گریه

ولی در کل از خونه نشستن خیلی بهتر بود و دیدن فامیل خودش کلی بودقلب

مهدیار هم کلی  فحش داد هیپنوتیزم و ما کلی پیش فامیل خجالتونیشخند بودیم... که از ما یاد نگرفته...

مهدیار  مودبدروغگو

مهدیار در "پیشکوه" تربیت حیدریه

 به جای همتون زیارت کردم و دعاتون کردم .

---------------------

مهدیار وسط اتاق داشت بالا و پایین می پرید و برگشت گفت: مامان نیگام کن.... بگو ایشالا عروسیتخنده... ( بچه پر رو از حالا تعجب)...

فعلابای بایماچ

 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام..........

اول از همه برای خلاصیم از این امتحانات و ٢٨ واحد باقی موندم صلوات بفرستیننیشخند

دوم حالتون چطوره؟ دلم برای همگیتون تنگ شده بودماچ

یه امتحانم خیلی سخت بود و گفتن اگه بیشتر از 60 در صد ریزش داشته باشه آزمون مجدد برگزار میشه.. غیر اون بقیه اش شکر خدا خوب بود........

مهدیار هم خوبه ... به خاطر امتحانات بازکمتر بهش رسیدم و دوباره پرخاشگر شده.... و خیلی جیغ جیغوناراحت.

این امتحاناتم با بقیه یه فرقی داشت و اونم اینکه مامانم چون بازنشسته شده و وقت آزاد داشت ... اومد و مهدیار رو برام نگه داشت .... از امتحان که میومدم ... خونه تمیز....غذا حاضر.... مهدیار خوش حال و شکم سیر مشغول بازی ...خیلی خیالم راحت تر بود..... ولی مامان طفلیم خیلی اذیت شد و زحمت کشید برامماچ... ایشالا تو مکه رفتناش جبران کنمقلب.

تازه چون مامانم معلم کلاس اول بود کلی هم با مهدیار کار کرده و مهدیار می تونه کلمات... آب، کتاب، مدرسه، مدیر، آبی، جوراب، کفش، کیف، ... رو بخونه و از روی تصاویر داستان برامون بگه... هم خودش کلی ذوق می کنه و هم من و باباشخوشمزه.

جایزه خلاصی از امتحاناتم داریم برا یه هفته میریم مشهدهورا ان شاالله یادم می مونه و برای همتون دعا میکنم. کسی کار خاصی با امام رضا(ع) نداره... سفارشی... پیغامی.... پسغامی.... خلاصه در خدمتیمچشمک

مهدیار در لواسان

آقای دکترمماچ

بعد از دیدن یه برنامه با موضوع طراحی حنا رو دست ... هنرنمایی کردهخنده... اون گربهه هنر مشترکهچشمک

 دوستتون داریم...هوار بارقلبماچ

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

 جیگر همتونو برم مهربوناااااااااااماچ

ممنون که این همه برام دعا کردین و می کنینماچ

یک هفته دیگه از امتحاناتم مونده.......... تا اینجا بد نبوده ولی اینقدر که دلم می خواسته نشده ولی بازم بد نیستااااچشمک

 

الان هم فقط اومدم بگم من 27 را تمام کرده و از فردا به سن خطیر 28 سال می رسم....... به قول مریم پاییزی یه ساااااااال دیگه پیرتر شدمخنده...

 تولد خیلی دیگه از عزیزان هم هست که به همشون تبریک می گم و  برای مطلع شدن بقیتون می تونید به پست پارسال بهمن  مراجعه کنید... لیست کاملش اونجاستچشمک

 موفق باشید دوستتون دارمماچقلب

فعلابای بای

------------------------------------

امروز که از سر جلسه امتحان اومدم بیرون لیلی مامان یونای عزیزم زنگ زد و تولدمو تبریک گفت... خیلی ذوق زده شدم. ممنونم خانومیماچ



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()