Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام این پستم بسیار هول هولکی میباشد.... فقط خواستم بگم ما واسه امشب بلیط گیر آوردیم و داریم میریم مشهد ...  ایشالا یه هفته دیگه بر میگردیم و به همتون سر میزنم... ببخشید به خاطر اینکه این مدت مهمون داشتم و نشد بیام دیدنتون.

واسه همگی دعا میکنم

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام عزیزان ... خیلی ممنون به خاطر راهنمایی های خوبتون  ...همه شون راه حلهای خوب ولی یه خورده مشکلی اند ولی ......سعی امو میکنم که بتونم بهشون عمل کنم.... بازم مرسی.

۱- مادر شوهر جان و خواهر شوهر جان به مدت یه هفته دارن میان پیشمون....یعنی مهمون بازی...هورااا

۲- واسه خواهر کوچیکه هم خواستگار اومده و جواب دادن.... حالا مامانم دو شب پیش زنگ زده که ثمانه پاشین واسه تولد امام رضا بیان مشهد که میخوایم نامزدی بگیریم واسشون... منم این شکلی آخه مادر من، عزیز من، اینجوری یه دفعه.... حالا من تو این شلوغی سفر همه به مشهد واسه تولد امام رضا چه گلی به سرم بگیرم بلیط از کجا گیر بیارم هاااا؟   خلاصه که کلی آژانس مسافرتی سر زدیم و به همه هم سفارش کردیم حالا اگه خدا بخواد ببینیم بلیط گیر میاریم یانه؟ فعلا که هیچ خبری نیست ... مهدیار هم اصلا تحمل اتوبوس رو نداره ( خوب بچم با کلاسه چیکارش کنیم ) سه دفعه که با اتوبوس اونم مسیرای کوتاهی رو سفر کردیم هر سه دفعه بالا آورده، تا مشهد هم که حداقل با اتوبوس ۱۵ ساعت راهه پس اینجوری هم نمیشه رفت میمونه چی؟؟؟  اها خری، قاطری گیر بیاریم و اگه الان حرکت کنیم شاید تا هفته دیگه برسیم...

۳- یه سری عکس داداشمو تو خونه پیدا کرد و بهش گفتم:داییه بگو دایی... که چند بار گفت دایی و منم کلی دست زدم براش ... حالا اومده تو شلوارش جیش کرده گفتم مگه بهت نگفتم جیش داشتی بگو ؟ جیش تو شلوار نه... حالا دوییده رفته عکس داداشمو آورده میگه: ایی داییه ... که مثلا حواس منو از جیش تو شلوارش پرت کنه.

۴- مهدیار هم پرش جفت پا رو یاد گرفته، البته به ارتفاع خیلی کم...

۵- اسم قشنگ دختر آرکا جون هم ویانا شد..... قشنگی خوش اومدی به دنیا

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

  نمیدونم من واسه مهدیار سخت گیری میکنم یا نه؟ دلم میخواست بزارم بچه تا جایی که می تونه البته تا جایی که به خودش آسیب نزنه بازی کنه وشلوغ کاری... ولی الان میبینم تا طرف تلفن میره داد میزنم مهدیار دست نه .... طرف تلویزیون و رو شن خاموش کردن اون صدام در میاد که مهدیار دست نه .... طرف فندک گاز، مهدیار دست نه.... طرف سیم برق، مهدیار دست نه.... طرف اتو، مهدیار دست نه.... طرف کتابخونه، مهدیاردست نه....و هزار چیز دیگه ..... بچم دیگه هر طرف میچرخه خودش میگه دست نه نه نه... همسایه مامانم اینا یه بچه دو ماه کوچیکتر از مهدیار داره که دیوار راست رو میره بالا... مامانم گفته ماشالا چقدر بچه شما پر جنب و جوشه مهدیار که اصلا از این کارا نمی کنه... همسایه هم برگشته گفته حتما دخترتون خیلی محدود کرده بچشو من که گذاشتم حسابی راحت باشه و هر کاری دلش بخواد بکنه...  حالا نمی دونم اون راست میگه و من مهدیار رو محدود کردم که اصلا ورجه ورجه در حد بچه یک سال و پنج ماهه نداره....

  هر طرف خونه هم که برم  پشت سرمه، اصلا بعضی مواقع خستم میکنه که این قدر چسبیده به منه و مجبور میشم سرش غر بزنم ولی بازم میاد تو بغل منو گریه میکنه یه وابستگی خیلی شدید... باباش اون روز می گفت خوب مهدیار منم ادمم هاااا .... یکم بیا پیش من... ولی اصلا انگار نه انگار...

   تو اون کتابه که تو پست قبلی نوشتم. گفته بچه رو با اسباب بازیهاش بزارید بازی کنه ببینید چقدر تحمل بازی یک نفره رو داره تایم بگیرید و بعد کمکش کنید که زمانش بیشتر بشه... ولی مهدیار تمام اسباب بازیهاشو میریزه تو دامن من که من باهاشون بازی کنم و اون نیگا کنه....فکر کنم بران زمانم می گیره....  حتی بازی رو هم اینجوری دوست داره که تماشا  کنه کس دیگه ای بازی میکنه و بعد اون لذت ببره... هر چی پر صدا و  شلوغتر بازی کنی اونم بیشتر کیف میکنه.. البته اگه مثلا همه با هم تصادف کنن و بهم بخورن که دیگه اوج لذتشه و تا صبح ولت نمیکنه و باید دویست بار این حرکت رو براش انجام بدی.

فعلا

پ.ن: شکر خدا نی نی ارکا جون هم ۵ شنبه گذشته دنیا اومده.... یه دخمل ناز و تپل... دیشب باهاش حرف زدم که گفت حال هر دو تاشون خوبه



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦ | ٦:٠۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

ما طبق معمول این چند روزه مشغول مریض داری از مهدیار خان بودیم .. موج جدید سرما خوردگی که چند روزی تب و سرفه و بعدش چند روز اسهالی... ولی الحمد الله الان خیلی بهتره.

ولی چون مریض میشه اشتهاش کور میشه یه خورده لاغر شده.... قبلا مامانایی رو که میگفتن با غذا خوردن بچه هاشون مشکل دارن  درک نمی کردم ولی حدود یک هفته ده روزی میشه که این پسری اصلا غذا نمی خوره ... مگه یکی دو لقمه نمیدونم توان ورجه ورجه کردن رو از کجا میاره...ولی خیلی شیر خودنش یا بقول خودش ( تیرش ) خوردنش زیاد شده....

جاتون خالی چند وقت پیش الویه درست کردم سر اینکه به الویه مهدیارسس بزنیم یا نه با بابایی اختلاف نظر داشتیم ... اخر سر به این نتیجه رسیدیم یه کوچولو بزنیم که خیلی بار اولشه اذیت نشه  تا چشم چرخوندیم دیدیم  شازده نشسته و شیشه سس مایونز دستشه و تا مچ دستشو کرده توش و در میاره میکنه دهنش و میگه به به من و بابایی  ( البته این قضیه مال قبل سرما خوردگیشه )

یه سری از این حاشیه دیواری ها زدم رو دیوار  مهدیار وسطش رو پاره کرده... حالا هر وقت میبینه سرم گرم کاریه و بهش توجه نمی کنم میاد میگه هیی نوچ نوچ نوچ و با دستش هم حاشیه ها رو نشون میده و سرشم تکون میده که من باز یادم بیفته و دعواش کنم حداقل این جوری نیگاش کردم

قبلا تر ها من خوره کتاب بودم ولی الان نمی دونم چرا نمیشه چیزی بخونم یه کتاب کلید های رفتار با کودک یک ساله گرفتم  که فکر کنم با مدرسه مهدیار تمومش کنم ...ولی میخوام تغییراتی ایجاد کنم اگه بشه رفتم و مجدد عضو کتابخونه شدم تا ببینم چی میشه ( اگه کتاب خوبی میشناسید معرفی کنید ممنونم  )

راستی بچه ماهیهامون هم دنیا اومدن شش تا ماهی ریز و کوچولو

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

بععععله بچه وبلاگ ما هم یک ساله شد. ولی خیلی بیشتر نشون میده چون با خیلی ها این قدر صمیمی شدم که اصلا به نظر نمی یاد فقط یه ساله دوستیم .... تمام شیش سال گذشته که تک و تنها  و صد البته بدون مهدیار توی این شهر غریب در و دیوار نیگا میکردم و چشمم به ساعت خشک می شد تا شوهری بیاد و یکم برام حرف بزنه و بگه ادارشون چه خبرا بوده و نبوده  (اونوقتا به قول شمسی خانوم این تهاجم فرهنگی رو هم نداشتم که یه خورده سرم باهاش گرم شه ).... همش و همش یه طرف و این یه ساله یه طرف ... کلی دوست کامنتی ... کلی دوست  sms ای ... کلی دوست تلفنی .... کلی اشنایی توی قرارای وبلاگی .... از همه مهمتر یه دوست جونی  که منو قابل دونست و توی جمع دوستانش راه داد و دعوتم کرد خونشون ( که خیلی خیلی ازش ممنونم  )....

وای که حسابی سرم شلوغ شده، هر روز حداقل به دو،سه نفری باید سر بزنم و حالشونو جویا بشم ، هر روز دست کم دو، سه نفری یادم هستن .... این یعنی شادی، یعنی خوشبختی،  (البته شوهری میگه کم کم داری شورشو در میاری یا پای اینتر نتی ، یا داری جواب sms های دوستات رو میدی و عملا زندگی تعطیل شده  ) ولی همینشم قشنگه غر غرای شوهری هم یه رنگ و بوی دیگه پیدا کرده...

دوستتون دارم نا فرم، بدجور، شدید    

پ.ن: کسی میدونه بارداری ماهی ها چند روزست؟ ماهی مونو ۲۰ مهر خریدیم باردار بود هنوز فارغ نشده... تا کی طول میکشه؟ کسی میدونه؟

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()