Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام ... عیدتون مبارک

ما عید فطر یه جشن کوچولو واسه دختر عموم داشتیم که طبق روال این ۱۶ یا ۱۷ ماهه اخیر که هر مجلسی رفتیم و ارک یا صدای ضبط بلندی داشته گل پسر از دماغ مادرشون در اوردن اینجا هم همون طوری شد ... اینقدر هم مامانیه که حتی یه لحظه پیش بابایی نمیره که من یه  نفس بکشم چه برسه به یکم قر دادن... . حالا همه عروسیها تا زمانید که مهدیار کوچیکه مطمئنم همین که بزرگتر و عاقلتر شه عروسی ها هم تموم میشن.

البته این سری یه خورده روی صندلیش ایستاد و با یه دست یقه منو چسبیده بود و با یه دست یه کوچولو قر می ریخت و زود دوباره می چسبید به من... .

وای امان از مادر شوهره ..خدا به دور...طفلی دختر عموم ... چطوری باید یه عمر تحملش کنه... میگمااا یعنی ۲۰،۲۵ سال دیگه ما هم این طوری میشیم.

 یه دختر کوچولو تو مجلس رو لباسش عکس گربه داشت مهدیار تا می دیدش می رفت جلو و انگشتشو  میکرد تو شیکم دختره و گربه رو فشار میاد و با داد میگفت:می یـــَـــــــــــــــو.  طفلی دختره هم هی می ترسید و فرار می کرد ولی باز تا می ومد نزدیک دوباره...

 از جلوی یه مغازه که وسایل ماهی و آکواریوم و این جور چیزا داشت رد شدیم . مهدیار وایستاد این قدر مایی مایی کرد که اخر بابایی براش دو تا ماهی خرید ... خوبه، خیلی دوستشون داره، فقط بدیش اینه که دید بابایی براشون غذا ریخت، تا غافل میشم ماشینی، قاشقی، چیزی بر می داره بره واسه ماهیها بریزه... از این به بعد باید مواظب ماهی ها هم باشم.  راستی یکیشون ماده ست و باردار هم هست.

 دیروز داشتم ظرف می شستم و مهدیار توی صندلی غذاش نشسته بود و با قابلمه و ماهی تابه و این جور چیزا بازی می کرد که یه ماهی تابه کوچولو داره اون از دستش افتاد و گفت: بیده منم خم شدم دادم دستش که یهو برگشت و گفت:میشی...وای مردم از ذوق...  کلی بوسش کردم  ..حالا لوس شده و دم به دقیقه میگه: میشی... که برم بغلش کن و بوسش کنم.

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام

حاضر شده  بودیم که بریم افطاری...بابایی گفت میرم تو حیاط منتظرتون می مونم زود بیاین (آخه بابایی فکر می کنه اگه، شاید، می بی، بره تو حیاط وایسته من زودتر حاضر میشم )  حالا... منم کفشای مهدیار رو پاش کردم و گفتم صبر کن گوشیمو بردارم میام نری هااا.  پسری هم از اونجایی که خیلی حرف گوش کنه راه افتاده و رفته.  تو آشپز خونه بودم که صدای جیغشو شنیدم ... بابایی هم اصلا حواسش نبوده که مهدیار رفته جلوی پله ها که یه دفعه مهدیار رو دراز کشیده پایین پله ها میبینه. اونم چی؟ چهار تا پله سنگ مرمر لبه تیز  خلاصه که قیامتی شد  به سرعت یه گردو روی پیشونیش و یه فندق زیر چشم چپش زد بالا... حالا خودشم این قدر ترسیده بود که حتی نمیزاشت نیگاش کنم که جای دیگه اش هم زخمی شده یا نه محکم با جیغ و گریه خودشو چسبونده بود به من. آنچنان گریه هم میکرد که حد نداشت  آوردمش خونه یک ربع بیست دقیقه ای بغلم بود ولی ساکت نمیشد خلاصه با بردنش توی کوچه و نشون دادن پیشی یکم گریه اش اروم شد. بعدش ما راه افتادیم و رفتیم مهمونی...

خدا خیلی بهش رحم کرد ممکن بود بدتر هم بشه... الان ورمش خوابیده و فقط جای گردوهه کبوده  و زیر چشمش هم جای زخم مونده

 تعداد عدداش رسیده به چهار تا البته بی نظم!...ایی..دو..پن..شی ( یک، دو، پنج، شش)

 هر چیزی که نخ داشته باشه رو تکون میده و میگه: تا تا عّــبــّاشی ( تاب تاب عباسی ).

 میگم: اسمت چیه؟  قشنگ میگه:مـــَ‌ه دی یار

 صدای اردک و قورباغه و تقلید حرکت دهن ماهی هم به هنراش اضافه شده

 همچنان عاشق شکلات از هر نوع، مخصوصا کاکائوییش.... بستنی.... ماکارونی.... هندونه.... و حمام کردنه... . 

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ | ٢:٠٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام ... روزه و نمازاتون قبول ...

 مهدیار هم همچنان مشغول آتیش سوزوندنه یه سری اومد پیشم دراز بکشه و شیر بخوره  سرش خورد تو دماغم... دستم و گذاشتم رو دماغم و گفتم: آی آی آی درد گرفت. اومده دستمو بر  میداره و دوباره سرشو میکوبه و هر هر میخنده.

 حرف زدنش بیشتر شبیه آهنگ کلماته تا خود کلمات و درکشون برام سخته البته یه جاهای میفهمم که چی میخواد ولی درکل خیلی ارتباط برقرار کردنش خوب نیس...اله له لا بده رئ تو دا بشه ششه نی.... طرز حرف زدنشه

 صداهای هاپو، پیشی، مرغ، خروس، گاو، بز، ببعی، جوجو، و ماشین رو هم یاد گرفته ولی همشون تک سیلابی ادا میشن... به قول عمش میشه یه سریال راز بقا ازش بسازیم

 تا صدای ریخته شدن برنج یا نخود لوبیا تو قابلمه رو میشنوه پرواز میکنه و خودشو میرسونه و این قدر داد و بیداد میکنه که  بشینم با اونا بازی کنه... و تا قابلمه رو بزارم  روی گاز دیگه هیچی آویزونم میشه و به به   به به میکنه...  که بغلش کنم  تو قابلمه رو نیگا کنه و مرتب هم میگه:هووم به به به.... هووم به به  همراه با قورت دادن آب دهن... ولی پخته که بشه باید با کلی شکلک و ادا و اطوار چند لقمه بریزیم تو دهنش.... تا الان اشتهای خوبی داشته ولی یه مدتی هست که بد غذا شده

 یه مدتی هم هست که از نماز خوندن خوشش اومده و میگه: اپر (الله اکبر ) ...بعضی وقتا هم بزور بلندمون میکنه و میگه اپر اپر بدو بدو میره سجاده رو رو زمین میکشه و میاره...  خوش هم سجده ورکوع و قامت بستن رو ازمون تقلید میکنه

فعلا

شبهای قدر ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید...   التماس دعا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

ای جونم فکر کنم همگی عاشق اول مهر و روزای مدرسه رفتنمون هستیم. البته اون موقع که میرفتیم دلمون میخواست زودی تموم شه ولی الانه دلمون واس اون روزا  تنگ شده.

فردا هم یعنی دوم مهر هشتمین سالگرد ازدواج من و باباییه و وارد نهمین سال میشیم... میگم اگه همون موقع بچه دار میشدیم الان مهدیار کلاس سوم دبستان بودااااا.

همسر گلم دوستت دارم و امیدوارم روزای بدون تو رو هیچ وقت تجربه نکنم و همیشه سایه ات بالا سر من و مهدیار عسلی باشه... دنیا دنیا آرامش با بیمه پارسیان... اوه ه ه ه  نه ببخشید اشتباه شد دنیا دنیا آرامش از بودن کنار تو نصیبم شده ... دوستت دارم و آرزوی پیشرفت هر روزه برات دارم.  

وقتی مهدیار داد میزنه بهش میگم: هیس هیس.... چند وقت پیش سرش داد زدم اومده دستشو کرده توی دماغش و بهم میگه:هیش

خیلی فشار دادن فندک گاز رو دوست داره و همش هم میشنوه: نه نه نه... حالا یه دفعه که کار داشتم و این فندکه گاز رو روشن نمی کرد و مجبور بودم محکم فشار بدم اومده بهم میگه: نه نه نه

کف دستاشو میاره بالا و میگه: نییش(نیست)... یه دفعه گرفتم کف  دو تا دستاشو بوسیدم. برگشته کف پاشو آورده بالا و گفت ماما ... که یعنی اینم ببوس.

موقع بازی هم مرتب با خودش میگه: اییی، دو، سی... ( یک، دو، سه )

در هر چیزی رو که نتونه باز کنه با فشار میگه: ایی ایی ایی ... سر افطار در شیشه مربا باز نمیشد و داشتم با فشار این ور و اون ورش می کردم و در همین حین هم مهدیار ایی ایی اییش رو می گفت

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()