Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

دو تا از خصلتهای مهدیار به من رفته و اونم اینکه اگه تلویزیون ۲۴ ساعته هم روشن باشه از جلوش تکون نمی خوره و  اینکه توی یه جمعی که بچه ها بازی کنن ترجیح میده بیشتر بیننده بازی باشه تا اینکه تو بازی شرکت کنه.  یعنی اینکه فعالیت و حرکتش خیلی کمه نمی دونم شاید یکی از دلائل چاق شدنش همین باشه ... نمی دونم چطوری وادارش کنم یکم بدوه یا بپره... . یازیهاشم بیشتر نشستنی هستن مثل: اتل متل توتوله و تب تب خمیر و دنبال بازی( خیلی کم و فقط یکی دو دور ).

قبلا چیزی که میخواست می گقت: نه نه نه...  تا بهش بدیم ولی دو روزه میگه: بیده .

یه مدتی هم هست که با داد توی خونه میگه: مــــَََــَــَــَه  دی یــــــــــــــــــــــــــار.

به همه من، بابایی، بقال، همسایها، به همه هم میگه مامان... به قول ارکا جون همه رو با یه چشم میبینه.

کارش شده روشن و خاموش کردن اسپیکر.

کار منم شده بشینم یه گوشه و دستامو باز کنم و با حالت داد یواش بگم: مــــــــــــــادر تا اونم از دور بدوه بیاد خودشو بندازه بغلم . البته یه وقتایی هم تا نزدیکیم میاد و بعد راهشو کج میکنه و یه طرف دیگه میره... حواسمون هم نباشه میاد جلو و میگه: ماما دستامو هم میگیره و میده بالا...

به خاطر یه سری از اتفاقهایی که واسه پست ایینی افتاد مجبورم از این به بعد کامنت دونی تاییدی کنم... اینم از عوارض همه گیر شدن اینترنته که هر جور آدمی دیگه بهش دسترسی داره

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

مهدیار یه چند وقتیه که قندون رو بر میداره و قنداشو میریزه زمین و بازی میکنه و اگه چشم ما رو دور ببینه یواشکی یه دونه هم دهنش میزاره... ما هم یه ابتکار به خرج دادیم و عوض قند، تیکه های کوچیک نون میریزیم تو قندون که در حین بازی یه دونه یه دونه نون میخوره که به خیال خودش قنده... .

دیگه داره واسه خودش آقا میشه قدش به دستگیره در میرسه و بازش میکنه و میره تو راهرو... .

لثه هاش ورم کرده ولی نمی دونم اول دندونای نیش در میان یا آسیاب کوچیک؟ کسی میدونه؟

چند روز پیش یه بچه تو فروشگاه خیره خیره به مهدیار نیگا میکرد و بعد از مامانش پرسید: مامان چرا این بچه هه این جوری راه میره ( مهدیار موقع راه رفتن سینشو سپر میده جلو و دستاشم از کتف میبره عقب ) مامانشم یه خورده مهدیار رو نیگا کرد و گفت: خوب مامان جون این بچه قلدره و با همه دعوا داره.... من و بابایی حسابی خورد تو پرمون.

خود مهدیار بچه آرومیه  ولی عاشق بچه های جیغ جیغو پر سر و صداست.. بچه های صاحبخونه ما هم که شیر برنج اصلا تکون نمی خورن. واسه همین هر وقت میان پیش مهدیار باهاش بازی کنن مهدیار اصلا تحویلشون نمیگیره. ولی یه پسر بچه آتیش تو یه پارک دید دنبالش راه افتاده بود و اصلا ما ها رو فراموش کرده بود عین بچه هه داد میزد و میخندید .. خلاصه دو تایی یه پارک رو گذاشته بودن رو سرشون.

حرفای جدیدشم:

 ببعی میگه:            مهدیار: به           دنبه داری:                مهدیار: نه

ساعت چنده:           مهدیار:ده           پی پی کردی:         مهدیار: نه

چند تا دندون داری:     مهدیار: ده    (دروغ هم که استخون نیست تو گلو گیر کنه که).

ماه رمضون بر همتون مبارک و نماز روزه های همتون هم قبول...  انشاءالله...

 التماس دعا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

نمی دونم چرا بعضی ادمای بیشعور افتادن به جون وبلاگ بچه ها و در نتیجه دریا مامان شقایق، زهرا مامان یاسین و دانیال، و پیروزه مامان پرنیان وبلاگاشونو بستن....

حالا منم برای جلوگیری از این جور امور به نوشتن وبلاگ بدون عکس ادامه میدم  و تمام عکسای آرشیومم پاک کردم 

خدا ازشون نگذره

اضافه شده در چهارشنبه:

خدا رو شکر زهرا مامان یاسین و دانیال وب بچه ها رو دوباره ادامه میده ولی وب خودش بسته شد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام عزیزانم...

وای که جای همتون خالی سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت... سوم شهریور عروسی نوه خاله ام بود و ششم هم عروسی عمو کامران حسابی کیف کردیم.

 تو عروسی اول مهدیار وسط بود و همش میرقصید ولی شانس من تو عروسی عموش چسبیده بود به من و ول کن نبود من هم مجبور شدم همش رقص دو نفره برم...  به محض رسیدن به تهران خبر رسید که دختر عموی خودم هم بله رو گفته و شب بعدیش رفتیم بله برون دختر عموم حسابی قرای تو کمرم رو ریختم و حداقل تا شش ماه دیگه کوپن رقصم پره ... .

اینم عکسای مهدیار جوجو:

مهدیار جلوی آکواریوم فرودگاه

مهدیار در عروسی اولی رو صندلی داماد

الهی دامادی خودت ننه

مهدیار در عروسی عمو کامران در حال دست زدن و شادی

مهدیار کنار عروس آیندم (اینم یکی از کاندیداهاست ، زهرا جونی دختر خالش)

مهدیار مچاله شده در تاب و خواب ناز

مهدیار در بش قارداش از مکانهای دیدنی بجنورد

مهدیار چوپان 

مهدیار در آخرین لحظه در مشهد همون روز ۱۵ ماهه شده

توی قطار برگشت هم دو تا دختر و پسر ۷ و ۸ ساله بودن که حسابی سر مهدیار رو گرم کردن.

پ.ن: فکر کنم فردا یه قرار وبلاگی دیگست. يکشنبه ۱۸/۶/۸۶ساعت ۶ دنيای بازي در خيابان شريعتی بعد از پل صدر... حضور باباها هم بلا مانع ميباشد



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦ | ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام اینا رو دارم به سرعت مینویسم چون الانه یه جورایی دیر وقته و وقتی بابایی میبینه نصف شبی اومدم اینترنت بازی کلی کفری میشه و غرغری (وای که منم چقدر ترسیدم).

خوب... ما تا شش ساعت دیگه میریم مششششششششششششششهد عروسی بازاری داریم حسابی...

مهدیار شکلات خورده

حرم امام رضا (ع) حتما حتما همتونو یاد میکنم ... میبوسمتون زیاد...  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦ | ۱:۱٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()