Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

دیشب مشغول شیر دادن مهدیار بودم که زودی بخوابه و من برم سر درسم ، توی عالم خواب بیداری بود که یه دفعه بلند شد نشست و صورتش رو با دهن باز آورد طرفم و بحساب خودش بوسم کرد یه دفعه قند توی دلم آب شد با خودم گفتم این به چی فکر میکرد یا چی شد که یهویی هوس کرد بوسم کنه دیگه تا خود صبح هی یادم میومد و هی میبوسیدمش.

یه دفعه دیگه هم نشسته بودیم و من براش صدای حیوونا رو تقلید میکردم بازم چهار دست و پا بطرفم اومد و با دهن بازش بوسم کرد این دفعه بابایی هم توی نخش بود و کلی خندید و کلی هم حسودیش شد که خدا شانس بده خوب منم باباتم یه دفعه هم منو  اینجوری بوس کن .منم کلی خوش خوشانم بود .

قبلا که از خواب بیدار میشد از خودش صدا در می اورد که برم برش دارم ولی الان اگه بیدار شه و پییشش باشیم که عین صخره نوردا ازمون بالا میره ولی اگه پیش نباشیم خودش مث یه جنتلمنگ (برره)  چهار دست و پا میاد طرفمون آدم یاد گربه میافته و گفتم گربه یادم اومد خونه مامانم  اینا یه گربه داشتیم که عاشق این بود بیاد توی ظرف نخود لوبیا و توی سطل برنج چنگول بکشه الان دقیقا مهدیار این طوری شده و هر جا باشه تا بفهمه من طرف این جور چیزا رفتم خودشو میرسونه و دستشو میکنه داخل سطل اینا و میچرخونه.

این جوجو طلایی دستشو از همه جا میگیره وبلند میشه و راه میره ولی هنوز جرات اینکه دستشو ول کنه رو نداره ولی اگه یه دفعه وسط اتاق بزاریش و دستشو رها کنیم خودش راه میره ولی خیلی با احتیاط شیکم گنده اشو میندازه جلو و با هر حرکتش یه وری تکون میخوره منکه میمیرم از خنده موقع راه رفتنش مخصوصا که زیر پوش رکابی هم تنش باشه دیگه هیچی. هلو.

جای خیلی از وسایل رو بلده مثلا هر وقت دمپایی من پام نباشه و یه گوشه ای افتاده باشه سریع برش میداره و چهار دست و پا میاد طرفم و میزاره روی پام که مثلا پام کرده. یا چون من و بابایی با بطری آب میخوریم و چیزی به اسم لیوان نمی شناسیم مهدیار هم از هفت ماهگیش با بطری آب میخوره( نبوغ رو دارید). الان هم تا آب میخوره در بطری رو میزاره رو بطری ولی خوب نمیتونه ببندتش.یا در قابلمه هارو درست میزاره روی خود قابلمه .عینک رو هم خیلی خوب بلده هم روی چشم خودش و هم روی چشم من بزاره و از همه جالبتر اینکه یه دفعه سر پارچ مخلوط کن رو برعکس و با فشار توی پارچ جا داده بود کلی زور زدم تا درش آوردم.

مهدیار مامان هر وقت میخواد دندون در اره کم اشتها یا بهتر بگم بد اشتها میشه و گلاب به روتون اسهال و مدام انگشت سبابه اش لای لثه هاشه . از روز جمعه دوباره داره این سری کارا رو تکرار میکنه پس نتیجه اینکه بازم داره دندون در میاره این دفعه دندون 5 و 6 ولی هنوز نمی دونم لثه پایینه یا بالا چون هیچی معلوم نیست.

امروز هم  داشتم صدای جوجه براش تقلید میکردم  که بطور کاملا یهویی شروع کرد به جیک جیک کردن و پشت سر هم و بعد من .

بچم طفلی دس به کتک خورش هم خوبه نمی دونم ترسوست یا نه ولی توی بازار میوه یه بچه ی کوچولو که 1.5 ساله بود اومد و مهدیار رو زد . مهدیار  هم ترسید و گریه کرد و من از توی کالسکه برش داشتم و بغلش کردم اون پسر بچه هم کالسکه رو هل داد و برد حالا من بدو و بچه بدو تا کالسکه رو ازش گرفتم . این قدر هم کوچولو بود که آدم دلش نمی اومد دعواش کنه مطمئننا اونم هنوز هیچی نمیفهمه ولی مامانش کتکش زد و من خیلی ناراحت شدم. این قدر کفرم میگیره که بعضیا بچه هاشونو توی خیابون میزنن تا حالا بابای مهدیار با دو تا خانومه سر این موضوع دعوا کرده.

مثل اینکه علاقه مهدیار از ورق زدن کتابها و نیگا کردنشون به طرف جر واجر کردن کتابها چرخیده.تا یه کتاب میبینه اول جلدشو جر میده. 

وای این بچه هنوز راه نیافتاده یه گوشه تمیز توی خونمون پیدا نمیشه وای به روزی که راه بیفته . تا کشوی میز تلویزیون رو که در اورده و وسایلش رو ریخته بیرون جمع میکنم حمله کرده به کتابخونه و کتابای اونو ریخته و بعد کشوهای کمدش و  تمام بلوز و شلواراش  و  بعد گلدون گل مصنوعی های من  حسابی جمع کن جمع کن دارم هر روز.اینم نمونش

پ.ن:خوب اینکه زدن نداره باشه چشم دیگه عکسا رو لینک نمیکنم توی وب نگین هم همین جور بود و فقط باز کردن 4 تا عکسش 25 دقیقه وقت گرفت.

پ.ن۲:خیلی خیلی مهم : نزدیک امتحاناتمه و 2 هفته دیگه شروع میشه اگه کمتر بهتون سر میزنم خیلی خیلی منو ببخشید ایشالا بعد امتحانا جبران میکنم .همتونوخیلی زیاد دوست دارم



موضوعات مرتبط:


تاريخ : یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

داداشم می گه آدرس عکسا رو بزار توی وبت که هر کی خواست بره  ببینه هر کی هم نخواست برای لود وبت معطل نشه، این جوری لود شدن قالبت هم سریع تره در نتیجه تصمیم به همین کار گرفتم

مهدیار در جنگل کشپل

مهدیار پفک خورده

اقا  قدر پر رو  تشریف داشتن که یه تخت مال ایشون بود و یه تخت مال من و بابایی

مهدیار لب دریا

خوش تیپ

مهدیار در هتل

مهدیار ۱۱ ماهه

یه تصویرخوشگل



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

جای همه خالی یه سه چهار روزی رفتیم شمال... همه چی عالی هوای معرکه، جنگلای سبز خوشرنگ، دریای زیبا و با آب سرد... مهدیار کلا از اب ترسید و هر وقت پاشو میزدیم به اب کلی جیغ میزد تا روز اخر که یهویی ترسش ریخت و کلی اب بازی کرد چه فایده که روز اخر بود و برگشتیم...ولی در کل عالی بود... واقعا اردیبهشت ماه سفره...

کلی کار جدید یاد گرفته:دست روی دماغ هامون میزاره و با تمام قدرتش فشار میده و ما باید بگیم بیب...

سوت زدن و فوت کردن و بلده ولی موقع سوت زدن همش جیغ میزنه...

وای که اصلا نمیتونیم طرف در حمام بریم زودتر از ما خودشو رسونده و نشسته جلوی در حمام...

کم کم داره دستشو ول میکنه و ۲۰ تا ۳۰ ثانیه سر پا می ایسته ولی بعد... گرومپی میخوره زمین.اگه اینجوری پیش بره فکر کنم تا تولدش راه بره.

اااااااااااااااااااا هه ااااااااااااااااااااااااااا هه اااااااااااااااااااااااااا هه ااااااااااااااااااااااااا هه اینم آهنگشه موقع بیرون رفتن از خونه تا برگشتنمون.

داداشم اومده خونمون روز اولی تا دیدش براش بال بال زد و کلی ذوق کرد و تندی رفت طرفش و تا اخر شب نیگاش میکرد و قهقهه میزد دیگه داداشم اخرای شب میگفت ای بابا اینقده بهش خندیدم که تمام فک و صورتم درد گرفته بگید نیشش و جمع کنه دیگه.بیچاره بچم.

خونه دوستم که رفته بودم از این عروسکه خیلی خوشش اومده بود.

 

اخرشم طاقتش نیومد و یه بوس آبدار ازش گرفت.

 

مهدیار و بستنی.

 

اولین باری که هندونه دید حمله کرد برای خوردنش ولی چون دهنش پر آب میشد نتونست خوب بخوره و این عکس هم مال دفعه بعدیشه که حتی اجازه نداد قاچ کنم و بزارم دهنش.

 

از کلاه گذاشتن هم بشدت بدش میاد.

 



موضوعات مرتبط:


تاريخ : شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

این قده نوشته بودم ... کلی حالم گرفته شد توی این بی وقتی من قوز بالا قوز شد.ولی بهتر من حالا تمام اونا رو توی چند تا پست مینویسم ومطلب واسه پستای بعدی هم میمونه.( قابل توجه شهلا خانوم)

لی لی حوضک رو یاد گرفته و با انگشت میزنه کف اون دست دیگش و میگه:لی ... اَک.

اسم بابایی هم شده مرغ عزا و عروسیش و همیشه اُدَت از دهنش نمی افته . میرن با بابایی خرید برمی گرده در میزنه میگم کیه . میگه ادت... براش شعر میخوندم و گفتم بع بعی میگه. سر یع گفت:ادت... توی لی لی حوضک هم میگم : کی هولش داد توی آب میگه:ادت.. .

هر وقت توی کالسکه خواب باشه که معمولا این جوریه . تا پشتی صندلی رو خوابیده می کنم بیدار میشه و داد و فریاد و گریه .. یه دفعه توی شهروند این جوری شد و باعث شد که یکی از دوستام که حدود سه سال ازش بیخبر بودم رو پیدا کنم.

کافیه صدای صفحه کلید در بیاد تا هر جا هست خودشو عین قرقی برسونه و من معمولا توی حالتی که مهدیار ازم اویزونه وبلاگاتونو میخونم.

صبح ها هم این جوری میشینه تا من نون و کره دهنش بزارم.

یه ناشناسمعرفیش کنید جایزه داره هااااا

مهدیار قوی توی قطار

مهدیار در پارک



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

کلی مطلب و عکس نوشته بودم همش پرید



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()