Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام ....خوبین؟ .... خوبیم....

به به که چه برف به موقعی بود و ما کلی از به تعویق افتادن امتحانات لذت بردیم اساس ... سه تا امتحانمون کنسل شد و افتاد واسه ۸ بهمن به بعد ... بقیه هم خوب بوده... جالبیش تو امتحان مقاله نویسی ام بود که دو تا مقاله ۲۷۰ کلمه ای باید می نوشتیم .... اولین مقاله رو خوب نوشتم ولی توی دومی فکر کردم عنوانش راجع به اختلاف سطح طبقاتی جامعه است  که کلی از پولدارا بد گفتم و کلی از فقیر بیچاره ها حمایت کردم و چه راهکارها واسه دولت نوشتم که چطور سطح طبقاتی جامعه رو به هم نزدیک کنه و این همه اختلاف تو جامعه در مورد پول نباشه و...  خلاصه که فقط مونده بود با این همه دُر افشانیم یه کپی از مقالمو بفرستم واسه هیئت دولت و مجلس ...  شاد و سرحال که از جلسه اومدم بیرون تازه فهمیدم که   ای داد بر من  اشتباهی عنوان رو ترجمه کردم  و اصل موضوع در باره تضاد نسلهاست و اختلاف بین روابط والدین و فرزندانه ... ای هوار حالا بیا و این همه وقت بزار و تو این سرما و کله صبحی هلک هلک بکوب برو شهریار و بچه بد بخت و زابراه(؟) کن خونه دوست و آشنا.... آخرش چی؟ شاهکار بزن به امتحان و برگرد .... حالا خدا کنه یا استاده مقاله اولو بخونه و حس نداشته باشه دومی رو بخونه  و  یا ببینه که چقدر افاضات فرمودم دلش بسوزه و حداقل نمره ای بهم بده که نیافتم...

   یک بار و فقط یک بار جیششو خبر داد   .... یه بار هم که طبق معمول تو شلوارش کارشو کرد  اومد پیشمو و گفت: ماما جیش .... چپ چپ نیگاش کردم سریع بوسم کرد هنوز اخمام باز نشده بود که دوباره و سه باره بوسم کرد و بعد لبشو گذاشت روی لپم . اینقدر نگه داشت تا خندم گرفت  و رفت... بابایی میگه: مهدیار تو لوس بازی و پاچه خواری دست همه رو از پشت قطع کرده

   چند وقت پیشا که داشتم درس میخوندم مهدیار هی می اومد و خودکار رو از دستم می گرفت و نمی زاشت کارامو انجام بدم... منم رو پاش یه شکلک کشیدم و گفتم: این اسمش مریخیه و نازش کن و بوسش کن و خلاصه سرش گرم مریخی شد... الان حدود دو ماهی از او موضوع میگذره... مهدیار به شدت عاشق مریخیش شده و حمام که میره پاک می شه باز سریع خودکار میاره و میگه بکش برام... بهش هم میگه: میی هیی .... خلاصه که پسر ما دو ماهیه علامت دار شده و اگه خدای نکرده گم شه راحت می شه پیداش کرد ... اینم عکس مریخی یا همون میی هیش

مریخی

پ.ن: خدا رو هزار مرتبه شکر که کیان و کیارش عزیزمون سالم برگشتن به خونشون 

فعلا 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ | ۱:۱۸ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام عزیزای دل خاله...خوبین؟

خوب خدا رو شکر... ما هم خوبیم... دو تا از امتحانا رد شد و مونده شیش تای دیگه...

    مهدیارعسلی هم خوبه و مشغول ورجه ورجه کردن.... جدا آدم فکر نمی کنه که یه بچه ۱۹ ماهه اینقدر بفهمه هااا... خدایا شکرت، همین جوری بی دلیل

    شعر ( یه روز یه آقا خرگوشه ) رو موقع مسواک زدن براش میخوندم اونروز دیدم داره آخراشو با من تکرار میکنه

    یه دفعه هم دیر از خواب بیدار شد و دیر صبحانه خورد درنتیجه سر وقت همیشه نمی خواستم  بهش ناهار بدم.... حالا اومده به زور دستم و میکشه و میبره طرف آشپزخونه...گفتم مامانی امروز یه خورده دیر تر بهت ناهار میدم الان صبحانه خوردی... برگشت یه اخمی بهم کرد و رفت یه قابلمه از تو کابینت در آورد گذاشت رو گاز و پیچ گاز رو هم پیچوند بعد با اعتماد به نفس کامل برگشت نیگام کرد... که یعنی تو پا نمی شی نشو، منت نمی کشم خودم بلدم ... منم اینطوری   بعد هم کلی با بابایی خندیدیم...

    بوس رو به طور درست و حسابی یاد گرفته و علاوه بر اینکه هی دم به دقیقه میاد و لباشو غنچه میکنه و بهمون میگه بووس...حالا یقه من یا باباشو هم میگیره میارمون به طرف همدیگه و میگه بووس...   ما هم که خجالتی

    نمیدونم از کی و کجا یاد گرفته که بوس می فرسته

    قبلا میگفت: آب بده... حالا میگه: آب بیار...  قلدر خان

     یه دفعه غر زدم و گفتم: ای بابا... برگشته رو به من میگه: بی بابابا

    صداش هم میزنیم بلند میگه: بَـــــــیی

    موقعی که جیش میکنه تا شلوارشو در میارم که عوض کنم دو طرف لباسشو میکشه پایین ... این حیاش منو کشته  

گفته بودم که دیگه عکس نمیزارم... ولی این چند تا رو به نظرم اومد که بدک نیست ببینید

   جانماز پهنه ولی رفته پشت به قبله داره نماز میخونه.... دستاشو چه مدل مردونه گذاشته

 

   اینجا هم شب یلداست.... که گذر زمان اتفاق افتاد و ما مهدیار ۸۰ ساله رو اون شب دیدیم  

 

  این شیخ پشم الدین هم که با اون شیکمش معرف حضور هست که نه؟ .... ولی چه خوش ریشم هست بچم  

 

 شاد باشیــــــــــــد    

فعلا 



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()