Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

۱- پنج شنبه گذشته خرس کوچولومونو ختنه کردیم... کاش کوچیکتر بود این کار رو کرده بودیم چون خودش خیلی اذیت شده دلش میخواد غلت بزنه نمیشه، دلش برای روروئکش هم تنگ شده، ولی ما ها رو خیلی اذیت نمیکنه قربونش برم... من و بابایی رو نزاشتن بریم توی اتاق یه خورده با دکتر پرستاره غریبی کرد و نق نق کرد ولی بعد که ما رو دید به خاطر اینکه تنهاش گذاشته بودیم قهر کرد و شروع کرد به شارلاتان بازی کل بیمارستان رو روی سرش گذاشته بود....شنبه هم بردیم دکتر دوباره نیگا کرد و یه کرم داده که روزی چند بار روش بمالیم تا زودتر حلقه اش بیوفته من که دل ندارم بهش دست بزنم این کارا با بابا جونی شده...میگما خوش به حال اونایی که دخمل دارند چون دیگه شاهد این جور زجر کشیدن جیگر گوششون نیستند، کاشکی بچه ها ختنه شده دنیا می اومدند... تا پنج شنبه آینده که این حلقه بیوفته من صد بار مُردم و زنده شدم...

۲- دکتر قبلی مهدیار میگفت دور سرش بزرگه و نگران کننده است حرفشو قبول کردم و این سری یه جای دیگه بردمش، دور سرش آخر شش ماهگی ۴۷ سانت شده بود این دکتره هم گفت اگه تا پایان یکسالگی از ۴۸ بیشتر بشه باید ببریدش پیش جراح مغز و اعصاب... خیلی زیاد نگرانم نکنه سرش موردی داره ولی الحمدالله همه حرکاتش به نظرم طبیعیه... مامان جونا میشه اندازه دور سر نی نی هاتونو بهم بگید ببینم واقعا دور سر مهدیار جونی بزرگه یا نه ...از اول تولد هر ماه ۱ تا ۱.۵ سانت زیاد میکرده یعنی حتما ماه دیگه ۴۸ سانت شده اونم آخر ۷ ماهگی نه پایان یک سالگی....

۳- هر چی میخوام کم بنویسم بازم نمیشه شما ببخشید البته میتونید تا آخرش رو نخونید....

اینم عکسای مهدیار جونی در حرم و یه عکس از ضریح که شخصا و یواشکی گرفتم با دوربین موبایل اگه میدیدن حتما گوشی رو ازم میگرفتند...

مهدیار بعد از ختنه توی یه شلوار گشاد 

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥ | ٩:٠۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام عزیزانم ... ممنون بخاطر کامنتاتون...

بعد از یه هفته ما هم برگشتیم سفر خیلی خوبی بود ولی حیف که کم بود . توی حرم برای همتون دعا کردم ..اصلا این دفعه خودمو یادم نبود دعا کنم همه حواسم پیش این بود که اسم همتونو بگم یه وقت یکی یادم نره ...انشاالله که خدا قبول کنه و همتونو امام رضا بطلبه....

۵ شنبه گذشته هم مهدیار واکسن ۶ ماهگیشو زد خدا رو شکر بهترین واکسنش بود چون تا رسیدیم خونه شروع به بشین پاشو و غلت زدن کرد عمش می گفت انگار من الان ۲ تا واکسن زدم نه این بچه.....

به شدت هم عاشق فشار داده شدن و بازیهای خشنه.... هر چی اونجا دستمالی شد انگار نه انگار تازه کلی هم کیف می کرد..... بغل همه رفت و اصلا غریبی هم نمی کرد.... بابام عادت داره بچه ها رو می چلونه ولی تا حالا هیچ بچه ای بغلش طاقت نمی آورد ولی مهدیار رو کم کنی بود و حسابی کیف میکرد بابام هم تلافی تمام بچه هایی که از دستش  فرار کرده بودن رو سر بچم خالی کرد.... 

نیشش هم یه لحظه بسته نمی شد کلی با لبخند ژکوندش از همه دلبری کرد ...اونجا نشستن هم یاد گرفته ولی هنوز کامل نیست و با کمک بالش میشینه...

یه روز هم بردیمش مدرسه مامانم و همه همکاراش باهاش بازی کردن بخصوص مدیر مدرسه... یه عکس هم توی پیش دبستانی مدرسه گرفتم که در پیوست میاد....

بردمش عکاسی تا ازش عکس بگیرم ولی تا رسیدیم اونجا آقا خوابشون برد ۲۰ دقیقه تمام غلغلکش دادم تا بیدار شد و چند تا عکس انداخت... ولی فقط دو دونه اش حاضر شده بقیش  هر وقت دستم رسید میزارم ببینید... 

عکسهای مهدیار توی حرم فرمتشون باید عوض شه اگه تونستم بعدا میزارم....

توی پیش دبستانی مدرسه مامانم بغل زهرا جونی دختر خالش

مهدیار در عکاسی

بغل دایی جان سرباز



موضوعات مرتبط:


تاريخ : چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

 دیشب با مهدیار بازی می کردم و اونم می خندید، دیگه اینقدر خندیده بود که دلش درد گرفته بود ولی نمی تونست نخنده  کم کم  از دل درد گریه اش گرفته بود ولی همچنان می خندید اینقدر خوردنی شده بود که نگو از چشماش اشک می اومد ولی لباش می خندید ....خدا به روش رحم کرد که دل آقای پدر سوخت و اومد بچه رو ازم گرفت و گرنه معلوم نبود چی سر بچم می اومد...

خونه رو برای یه سال دیگه هم تمدید کردیم..خدا رو شکر که نیاز به اسباب کشی نداریم... تا سال دیگه هم خدا بزرگه....

راستی دوستای گلم چقدر تند تند اپ می کنید ..اگه آدم یه روز نتونه بیاد بهتون سر بزنه کلی عقب میافته.... این آقای پدر هم که میگه من که خونه ام پهلوی ما باش رفتم سر کار برو اینترنت وقتی هم نیست جانشینش هست  این مش مهدیار ما بیشتر از نیم ساعت بهم اجازه نمیده بعد می زنه زیر گریه... خلاصه اگه خیلی زود زود نمی تونم بیام پیشتون منم هوارتا ببخشید همتونو خیلی دوست دارم

راستی  من و مهدیار برای روز یکشنبه بلیط مشهد داریم... داریم میریم دیدن مامان اینا...آخ جونمی... انشاالله برگشتیم میام دیدن همتون و اپ میکنم با کلی عکس پس تا اون موقع....

در ضمن میلاد با سعادت امام رضا (ع) رو به همه تبریک می گم.

اینم مهدیار بعد از خوردن انار ... البته سرش نصفه افتاده ...  شبیه خون آشام ها شده

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

جای همتون خالی چند شب پیش همسایه جان برامون شله زرد  آورد،  چون آقای پدر نبود گفتم صبر کنم بیاد با هم بخوریم..... ولی نمی دونید چه بویی توی تموم خونه پیچبده بود . گفتم یکی دو قاشق میخورم بقیه اش رو صبر می کنم.... ولی مگه شد هی رد شدم و یه قاشق، هی رد شدم و یه قاشق خوردم، تا اینکه به خودم اومدم که ای دل غافل هیچی برا آقای پدر نمونده غیر از یک یا یک و نیم قاشق ...دیگه اصلا صلاح نبود بزارم همونم بمونه کلک اونم کندم و مجبور شدم ظرفشون رو خیلی تند شستم  و بردم دادم.....وقتی آقای پدر اومد شتر دیدی ندیدی شدم.... ولی خیلی خوشمزه بودا       میگم اگه از اول نشسته بودم مثل بچه آدم همشو می خوردم و یا سهم آقای پدر رو جدا می کردم بیشتر به جونم می چسبید نه؟؟؟؟    بعد میگم این بچه به کی رفته اینقدر شکمویه... شما می دونید......

این پستونک هم شده آدامس بعد از غذای مهدیار جونی بعد از شیر حتما باید بزارم دهنش چهار پنج تا مک بزنه بعد ولش کنه...ولی تقریبا داره از پستونک زده میشه نسبط(یا نصبت با نصبط یا نسبت دیکته اشو یادم نمی یاد) ولی فکر کنم نسبت درستر باشه؟   اهان داشتم میگفتم نسبت به قبل کمتر بهش علاقه داره .

راستی گل پسرم بلد شده هر دو تا پاشو با دستاش میگیره قربونش برم ..دیگه موقع لاستیکی عوض کردن خودش پاهاشو بلند میکنه و من لاستیکی رو زیرش میزارم ..کمکم داره همه ی کارهای لاستیکی شو یاد می گیره فقط بتونم گره زدن رو هم بهش یاد بدم دیگه هر دو مون راحتیم اون وقت تا هر وقت دلش خواست می تونه جیشش رو نگه مگه نه؟//

بادم رفت بگم که دالی بازی رو میفهمه و جدیدا هم وقتی دستت رو زود از روی صورت بر نداری خودش بر میداره و می خنده...

روز دوشنبه امتحان دارم خیلی می ترسم برام دعا کنید ممنونتونم....

این عکسش یوخده تاره

این عکس مال چند ماه پیشه ولی خیلی دوستش دارم بعد از خوردن یه شکم سیر یه بادگلو گنده

خواب

این عکس هم به افتخار عمه معصومه ...عمه معصوم جون با یه تاخیر گنده تولدت مبارک ۱۰۰۰ تا دوستت داریم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()