Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

اول از همه بايد بگم که چند روزی بود که ويندوزم اشکال پيدا کرده بود مجبور شودم که عوضش کنم برا همِين چند وقتی بودکه نبودم.

خواهر کوچيکم يه هفته ای ميشه که اومده پيش ما تا وقتی من ميرم کلاس پيش مهديار بمونه چند وقتی بچه خوب می مونه تا ديروز که حسابی تلافی می کنه من که رفتم کلاس شير خورده و خوابيده بوده ولی يه ربع بعد بيدار ميشه وقتی مي بينه کسی دورو برش نيست و خاله طفلی هم رفته بوده گلاب به روتون ميزنه زير گريه حالا گريه نکن کی گريه کن چنان جيغهايی می کشيده وگريه ميکرده که خواهرم هم پابه پاش گريه ميکرده وزنگ ميزنه مشهد به مامانم که من با اين بچه چيکار کنم... وقتی می بينه ساکت نميشه مجبور ميشه توی اون هوای سرد ببردش بيرون با کالسکه اينقدر راه می برش که مهديار می خوابه بعد که مياد خونه تازه ميفهمه کليد بر نداشته بوده دوباره زنگ ميزنه به مامانم.،مامانم هم زنگ ميزنه به همسايمون که اينا پشت در موندن، همسايه طفلی هم مياد و اينا رو ميبره خونشون و برای مهديار هم لعاب برنج درست ميکنه و غذاشو ميده ميخوره بعد مهديار با بچه اونا مشغول بازی ميشه... جالب هم اِينکه منم که ميام خونه کليد ندارم ناچارن يه ساعتی خونه همسايه تلپ شديم تا شوهرش اومد و با پيچ گوشتی در رو برامون باز کرد، البته به شوهر جان هم نميشد زنگ زد چون اينقدر زود هول ميشه که اگه بهش هيچی نگيم راحتريم.   تلفن مامانم هم توی اين گيروواگير قطع ميشه و اونم رو می اندازه به همسايه هاشون که زنگ بزنيد ببينيد ثمانه تونسته بره توی خونه يا هنوز بيرونن .همين که رسيِديم خونه همسايه های مامان وداداشم و بابام همه مرتب زنگ ميزدند،  خلاصه سرتونو درد نيارم اين بود که ديگه خواهرم بياد خونه ما برای فردا عصر هم بليط گرفته برگرده مشهد دوباره ما تنها می شيم .

حالا از مهديار بگم که يه مدت برای پی پی ش مشکل داشتيم پيش يک دکتر ديگه بردم و گفت از عوارض شروع زود هنگام قطره آهنه چون دکتر خودش از 4 ماهگی بهش اهن داده بود دکتر جديده گفت اهنش رو قطع کنم و تا 6 ماهش کامل نشده بهش اهن ندم ديگه تصميم گرفتم پيش دکتر خودش نبرم خانومه هيچی نوفهمه!

چقدر اين سری حرف زدم مرا ببخش....

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥ | ٩:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

دلم گرفت یاد کتاب فارسیمون به خیر



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٥ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

روز دو شنبه مهديار رو براي چکاپ ماهانه اش برديم دکتر تا مي خواست چوبش رو بکنه دهنش و حلقش رو نيگا کنه مهديار فکر کرده بود داره باهاش بازي ميکنه اول شروع کرد به مک زدن چوبه بعد هم غان وغون کردن و دست و پا زدن دکتر طفلي با کلي مکافات تونست صداي قلبش رو گوش کنه. وزنش8کيلو و 900گرم شده و قدش هم 71 سانت.عمه معصوم جون غصه نخور منحني پسري دوباره به رنگ آبي رسيده. دکترش ميگه همه المانهاش زياده ولي چون همه با هم بالاست زياد نگران کننده نيست. گفته از امروز به بعد براش فرني و سوپ رقيق بدم بخوره و گفت براي شروع يک مقدار خيلي کم آب سيب بدم ،غافل از اين که اين جينگول ما تقريبا نصف سيب رو رنده شده مي خوره و مي گفت موز رو با شير خودت مخلوط کن خيلي کم بده بخوره روم نشد بگم پسري ۴/۱ موز رو خورده. گفت لبنيات نده ولي خاک و چوک من ماست دادم خورده البته يه ذره اميدوارم اذيتش نکنه. دکتره ميگه با روزي يک قاشق غذا شروع کن ولي ديروز که به مهديار 1 قاشق فرني دادم کلي رسوا بازي در آورد عکسش بعد از اينکه فهميد ديگه غذا نيست رو ميزارم، مجبور شديم 3 قاشق غذا خوري پر فرني دادم خورده که ساکت شده شمکوي مامان. البته مادر شوهر جان ميگه" اگه بچه شکمو باشه و زياد بخوره خيلي بهتر از اينه که راه بيوفتي دنبالش و التماس کني يه خورده غذا بخوره" نمي دونم والا فعلا که داريم سر خودمونو با اين حرفها شيره مي ماليم تا چه پيش آيد. فردا پس فردا که مجبور شديم با فرغون اين و اونورش ببريم معلوم ميشه.
در مورد حرکتهاش وجيغ زدن و بشين و پاشو همه روهم گفت طبيعيه. خدا جون شکرت همين جوري سالم و سلامت برامون حفظش کن.
جديداً هم داره حسابي دلبري ميکنه وقتي بغلش مي کنم سرش رو مي چسبونه به بدنم و بعد سرش  رو مي چرخونه به طرف بالا و زل ميزنه توي چشماي آدم .
بغل بابايي هم که مي ره لثه بالايشو محکم فشار مي ده روي شونه بابايي، چند روز پيش همين جوري خوابش برده بود وقتي بابايي گذاشتش زمين شونه اش قرمز شده بود و جاي يه لثه کوچولو روش مونده بود.

مهدیار بعد از تموم شدن غذا

مهدیار عاشق حموم

اولین پول تو جیبی

اینم عکس ۵ ماهگیش


فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

آي اين بچه شکمويه .آي اين بچه شکمويه. کافيه جلوش چيزي بخوري و بهش ندي زمين وزمان رو بهم ميريزه اينقدر دهنش رو باز وبسته ميکنه که از رو بري و بزاري توي دهنش. تازه وقتي که مزه رو تشخيص بده ديگه ول کن نيست و پا به پات دهنش بازه وقتي هم که تموم شه يعني واقعا تموم شه آنچنان ميزنه زير گريه که هر کي از راه برسه فکر ميکنه يه شکم کتک خورده که اين جوري زار ميزنه. به بابايي گفتم بره يه شغل دوم واسه خودش دست و پا کنه که اين بچه غذا خور که بشه بايد براي سير کردنش دو تايي و اونم 2 يا3 شيفته کار کنيم.
تنبل خوان هنوز سينه خيز هم نميره زهرا جوني دخترخاله گلش توي اين سن آدم ميخورد .البته طفلي بچم پاهاشو جمع ميکنه و فشار مياره به طرف جلو ولي هنوز دستاش قدرت نداره بدنشو بکشه. حالا تصور کنيد يکي همش پاهاشو هل بده و باسنشو ببره بالا ولي يه ذره جلو نره. همين جوري چند دقيقه مي مونه بعد شروع ميکنه به جيغ کشيدن که برش داريم.
خيلي دوست داره که بره جلوآينه و عکس خودشو ببينه و براش لبخند بزنه با این کارش آدم یاد ترانه دختر توی آینه سپیده می افته. چند روز پيش صاحبخونمون نوه اش رو آورده بود خونه ما که دقيقا با مهديار همسنه. بچم فکر کرده بود عکس خودشه کلي براش بشين و پاشو رفت و لبخند زد  دستش رو دراز کرد و ميخواست صورت بچه مردم رو چنگ بزنه که جداشون کرديم. اما دريغ از يه ذره لبخند که بچه همسايه تحويل گل ما بده بچم شهيد شد.
فکر کنم پسري چپ دست باشه چون هر چي مي بريم جلوي صورتش و يا ميخواد بازي کنه اول دست چپش رو بالا مياره.

 چند روز هم هست احساس ميکنيم که صداي خنده هاش و غان وغون کردنش کلفت شده(صدا خروسي)هنوز هيچي نشده عسلي مون بالغ شده. 
عاشق پستونکشه ولي حسابي هم باهاش درگيري داره بلده از دهنش دراره ولي نميتونه بزاره دهنش. پستونک رو با دستاش ميبره نزديک دهنش وبعد دوتا از انگشتاش ميره توي دهنش وحسابي کفري ميشه.


از آواها هم خيلي خوشش مياد توي تموم مدتي که باهاش بازي ميکنم بايد صدا درارم مثل:هان هان/دنگ دنگ/ ديش ديش/... .


علاوه بر جيش کردن، شير خوردن، خوابيدن،بازي کردن، هنرهاي ارباب ماخلاصه ميشه به:
جيغ زدن، مو کشيدن، گازگرفتن و نيشگون ريز دردناک.


راستي ماماناي مهربون شما وزنتون به وزن قبل بارداري برگشته يا نه ؟ من که با زور کم کرده بودم طي دو سفري که به خونه مامان جان و مادرشوهرجان رفتم همه زحمتام کشک شد خيلي نگرانم اگه همين طوري بمونم.
فعلا .  



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٥ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()
اسم گذاری مهدیار جونی در حرم امامرضا(ع). ۳۵ روزگی بغل بابامه.

موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٥ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام دوستای گلم

من هر کاری میکنم هیچ عکسی رو نمی تونم وارد کنم . از طریق درج عکس وارد شدم ولی عکسها باز نمی شود لطفا منو راهنمایی کنید چطوری عکس بزارم.ممنونم

راستی چرا هیچکسی منو لینک نکرده؟



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

بچه ها خيلي زود بزرگ ميشن اگه جايي خاطراتشون رو ننويسيم به همون سرعت فراموش ميشن.
گل پسر مامان بشين پاشو ياد گرفته و تمام روز ميخواد سر پا نگهش داريم که بشين پاشو بره حالا کاري هم نداره که تو کار داري يا نه و يا دستت فلج شده آقا بايد تمرينشو بکنه.
یه روز شبکه چهار يه فيلمي پخش کرد که شوهره توش خيلي بداخلاق بود و زنش بهش ميگفت:ارباب من خرس. از اونروز بابايي هم هر وقت مهديار بداخلاق ميشه بهش ميگه ارباب ما خرس.حالا اين ارباب:
 منو کشته با اين شير خوردنش يکم ميخوره و يه ساعت اطراف رو نگاه ميکنه .توي يه کتاب خوندم که به اين جور بچه ها ميگن :mr little look, little suck.يعني براي يه شير خوردن ساده همين طور بايد ويلون بمونم تا وقتي که آقا سير شن.تازه هر وقت گرسنه ميشه ديدني هم ميشه چون با صداي اِه اِه اِه.... نشون ميده که گشنشه بعد هم که ميبينه ميرم طرفش با خوشحالي لبخند ميزنه ودو تا دستش رو از هم باز ميکنه وميزاره دور بدنم يعني بغلم کرده.بعضي وقتها هم تا بغلم ميکنه بلند ميخنده بعدش شير ميخوره. يه عادت ديگه که هم موقع شير خوردن داره و هم موقع خوابيدن توي بغل بايد حتما يقه آدمو بگيره تا بخوره يا بخوابه.البته دو سه روزي ميشه که محبت سرش شده و بعد که يقه رو چسبيد يواش يواش ول ميکنه و با دستش پشت دستم رو ناز ميکنه تا با شير خوردن خوابش ببره.
خدا پدر کسي که تاب رو اختراع کرد بيامرزه.چون هر وقت اذيت ميکنه و به هيچ صراطي راضي نميشه که ساکت شه اونوقت.....ما ميزاريمش توي تابش و عرض ده دقيقه خواب خواب ميره فداش شم.
يه مدت بود که خيلي آب دهنش ميريخت فکر کردم ميخواد دندون دراره البته وقتي  ماجراي دندون درآوردن ايليا جونو که خوندم مطمئن شدم که از دندون دراوردن خبري نيست  چون حالش خوبه و اصلا اونطوري که سميه جان نوشته مهديار اذيت نشده.
واي که چه مکافاتي شده پوشک عوض کردنش تا بازش ميکنم ميچرخه(اينو تازه ياد گرفته)از اون موقع تا حالا هميشه پوشکش رو کج بستم واونم پس داده.
طفلي بچم مثل مهران مديري عاشق زل زدن توي دوربينه .هر جا که باشه دوربين ببينه راست ميخ ميشه توي لنز دوربين. چون تازه کارم يه خورده تمرين کنم حتما عکسهاشو ميزارم که ببينيد.
وقتي هنوز کوچولو بود و نميتونست خوب شير بخوره مرتب شير ميپريد توي حلقشو سرفه ميکرد. بابايي(بچه نديدش) هم ميپريد بغلش ميکرد و يواش ميزد به پشتش حالا از اون موقع تا حالا هر وقت ميخواد بغلش کنيم که دوروبرش نيستيم شروع ميکنه به سرفه کردن وروجک.اون روز با بابايي بازي ميکردن که بابايي رفت توي آشپزخونه اونم شروع کرد به جيغ کشيدن وقتي ديد بابا زود برنگشت سرفه کرد تا رسيديم دورش شروع کرد به دست و پا زدن و خنديدن.هنوز هيچي نشده نقطه ضعف باباشو پيدا کرده(يه جورايي خاک بر سرمن که هفت ساله زنشم)(البته در زندگي مشترک وقتي تفاهم از این نوع هست ديگه نيازي به نقطه ضعف از همديگه نيست).
راستي از همه دوستاي گلي که قابل دونستن و يه سري بهم زدن خيلي خيلي ممنونم.ثمانه با اين (ث) از ثمن بر وزن فعاله مياد ثمن هم که يعني گرانبها و با ارزش مثل خودم.در مورد عکس مهديار جون بايد بگم اشکال از دوربينمونه که توي فضاي بسته عکس شفافي نميگيره.

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

گل پسر مامان یاد گرفته جیغ میکشه درست ترش بگم آژیر میکشه اونم چه آژیری بلند و یک نفس .زل میزنه توی چشم آدم دهن کوچولوشو تا جایی که جا داره باز میکنه و شروع میکنه به جیغ کشیدن تنها کارم واسه ساکت کردنش اینه که پابه پاش جیغ بکشی که خودش کم بیاره

قبلا شبها خیلی بهتر میخوابید ولی حالا یه مدته که منو بابای طفلی مجبوریم بزاریمش توی ملافه و تکونش بدیم تا یا ما از کمر و شونه بیفتیم یا شازده خوابش ببره .دیگه توی گهوارهاش نمی خوابه

راستی عاشق اینه که ببریش سر میز غذا همچین دو دستش رو میزاره روی میزو منتظر غذا میشه که هر کی ندونه فکر میکنه آقا چندین ساله که سابقه غذا خوردن داره. بی دندونخیلی هم دوست داره که دستای ما رو ببره توی دهنش و بخوره البته به غیر از دو تا مشت خودش که همیشه تا مچ توی دهنشه. وقتی هم که دستتو میزاری توی دهنش با اون دو تا لثه کوچولو آنچنان فشاری میده که بیا و ببین. وای که اگه دندون در بیاره پدر دستامون در اومده.

هنوز پسر کوچولوی من غریبی میکنه (البته چون ما توی این شهر تنهاییم و فامیلی نداریم و زیاد هم دوست نداریم رفت و امد توی خونمون کمه ) ولی تا کسی توی خبابون بغلش کنه یا نیگاش کنن که دیگه واویلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥ | ۸:۱٤ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

منو پسری هم تصمیم گرفتیم یه وب بلاگ توپ داشته باشیم.درسته که پسری الان ۴ ماه و ۲۴ روزشه ولی به قول باباش ماهی رو از هر ور بگیری ماهیه

بهتره اول یکم از پسرم براتون بگم:توی هفته ۳۶ بارداری بودم که بلاخره فهمیدیم نی نی مون پسره تا اون موقه بر اساس سونوگرافی فکر می کردیم دختره اسمشم انتخاب کرده بودیم: پرستو

ولی بعد تو یه عملیات ضربتی اسمشو به همایون تغییر دادیم خلاصش که نمیدونیم چی شد که شب تولدش که اتفاقا جمعه هم بود توی بیمارستان اسمش شد مهدیار جون نفس منو باباش

مهدیارجون روز جمعه ۱۲ خرداد ۸۵ ساعت ۱۱و تقریبا ۲۰ دقیقه با ۳ کیلو ۷۳۰ گرم وزن و ۵۰ سانت قد سرور دل ما شد.



موضوعات مرتبط:


تاريخ : شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()