Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام دوستای گلم...

مهدیار بد جوری مریض شده فعلا نمی تونم خیلی بنویسم...فقط چند تا عکس برای خالی نبودن عریضه...حالش بهتر بشه...با یه آپ توپ میام

تو دو تا عکس پایینی سرلاک خورده دهنش کثیفه



موضوعات مرتبط:


تاريخ : پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٥ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

گفتم عروسی کوفتم میشه نگفتم

شب چهارشنبه یه خورده برای حنا بندون زود رفتیم ...خرسی هم فکر کرده بود که تا آخر شب همین جوریه مشغول بازی با بقیه بچه ها شد.... ولی چشمتون روز بد نبینه همین که مهمونا وارد شدن و خواننده  هم شروع کرد مهدیار هم شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن من هر جا میرم که مهدیار گریه میکنه زودی بر می گردم ولی این دفعه گفتم کور خوندی بعد عمری اومدیم عروسی زود برگردم؟ عمرا... خلاصه که عین ۵ ساعتو اونجا گریه کرد و به بیست دقیقه ای هم خوابید تا ۱۱ شب که برگشتیم.

اما روز عروسی دیر رسیدیم ... ولی همون یکی دو ساعت رو هم گریه کرد ... هر کسی میومد میگفت : آخه بابا جون...  عروس دوستته پاشو  باهاش برقص .. من بچتو نگه میدارم کمتر از یک  دقیقه بعد در حالی که مهدیار رو بالا نگه داشته بودن ( تنها راهی که یه خورده آروم میشد ) میومدن میگفتن نه نمیشه خودت بگیرش... وای کلی قر توی کمرم گیر کرده بود ...  سر شام هم سلف سرویس بود... و از اونجایی که من دوس جون عروس بیدم و مامان عروس به همه سفارش کرده بود که ثمانه بچه کوچیک داره موقع غذا حواستون بهش باشه... کلی تحویل گرفته شدم و دو تا از خواهر شوهرای عروس و عمه کوچیکش حسابی بهم رسیدن و من که نرفته بودم سر میز از اونایی که حمله کرده بودن به غذاها بیشتر گیرم اومد... .

از اونجایی که بابایی حسابی به خودش رسیده بود و به تعارف هم نزد که یه خورده هم اون مهدیار رو نگه داره ... منم روز پاتخت مهدیار رو گذاشتم خونه و تنهایی رفتم.... کلی هم رقصیدم و حسابی خوش گذروندم... جاتون خالی ... ولی تالارش یه چیز دیگه بود... .

اینم از عروسی رفتنمون.... هی بدک نبود..

راستی دعاهای هیچ کدوممون نگرفت و آرین کوچولو رفت... .

مراقب خودتون و نی نی کوچولو هاتون باشید... فعلا

بعدا اضافه شدن:

۱-از دوستای گلی که جمعه توی فراخوان بودن عذر خواهی میکنم. چون با دو سه نفر بیشتر حرف نزدم نمی تونم نظرم رو راجع به همه بگم

۲- والا به خدا اینقده هم که میگین من ساکت و آروم نیستم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام به همه

بالاخره مهدیار خان ما هم دندون درآورد... ۵ شنبه گذشته پایین  سمت چپ و روز عید غدیر پایین سمت راست... دندون نو مبارک گل پسرم

هنر دیگه جدیدش دس دسیه ...بچم شب آموزه توی روز خودمو بکشم کاری یاد نمی گیره ولی شب کافیه یه بار براش بریم سریع یاد می گیره... بابایی میگه احتمالا از اونایی میشه که نصف شبا درس می خونن...

امشب و فردا شب عروسیم دعا کنید اذیتم نکنه... البته اونایی که جمعه گذشته توی اون فراخوان بودن حالمو بیشتر درک می کنن...در ضمن از دیدن همتون کلی لذت بردم..

راستی دیروز یه خبری شنیدم که چندین ساعت براش گریه کردم اونم قضیه آرین کوچولو بود ایشالا خدا خودش کمکش کنه. تو رو خدا اگه آبرویی پیش خدا دارید ( مخصوصا مامانای حامله) براش دعا کنن که  معجزه ای بشه و خدا  شفاش بده... برای باخبر شدن از کل ماجرا و همچنین گزارش لحظه به لحظه برید به وب سولماز جان...

التماس دعاااااا.....



موضوعات مرتبط:

تاريخ : چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

۱-قالبمو به دلایلی مجبور به تعویض شدم ... این یکی چطوره؟؟؟ توی انتخاب چند تا قالب گیر کردم... میگما هر دفعه یکی رو بزارم هر کدوم بهتر بود بهم بگید ... خوب

۲-مهدیار پیش یه دکتر دیگه (مطب دکتر محبی رئیس بخش اطفال بیمارستان فجر) بردیم گفت چون مهدیار رشدش زیاد بوده و همه المانهاش با هم دیگه بزرگه و بالایند در نتیجه جای هیچ نگرانی نیست و بچتون الحمدالله از خودتون هم سالم تره ... فقط گفت بچه هایی که سریع رشد می کنن حتی با خوردن قطره آهن احتمال کمبود آهن و کلسیم دارند یه آزمایش برای این دو مورد داده.

۳-مهدیار هم دیگه بدون کمک میشینه ... از اول صبح تا آخر شب یکریز بابا میگه طفلی بابا اینقده گفته بله دهنش کف کرده ... و از دیروز دنده عقبی سیبه خیز میره .

۴-میگم اگه مهدیار دختر میشد حتما رو دستم میموند.

مهدیار و عشقش عینک مامان



موضوعات مرتبط:


تاريخ : پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

اینقدر این شمسی خانوم به پسری ما گفت حاج آقا،حاج آقا که طفلی بچم باورش شده حاج آقاست و رفته رو منبر خطبه خونده... برا نشستن پا منبرش لطفا قبلا وقت بگیرید...

دو سه شب پیش یکی از دوستام با بچه خواهرش اومدن خونمون یکسال و یک ماهه ... مهدیار خرسی هم رسم مهمون داری به جا آورد و همون اول یه نیشگون ریز از بچه گرفت که حساب کار دستش بیاد دخمل مردم تا اومد گریه کنه آقا زودتر خودش گریه کرد و قضیه شد کی بود کی بود من نبودم... . کلی هم بچه مردم رو هل داد و چند دفعه زدش زمین اصلا نمی دونم چرا اینقدر خشنه این بچه.

بچم اینقده آدم ندیده که تا یه جای شلوغ میریم حسابی گریه میکنه دو هفته دیگه عروسی دوستمه از حالا میدونم که عروسیه کوفتم میشه کاش یکی رو داشتم تا توی نگهداری مهدیار کمک کنه... چی حاضری برام نگهش داری جون من ؟؟؟؟

پسر ورزشکار مامان



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ | ۱:۳٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام منم بالاخره به این بازی دعوت شدم توسط ارکا جونم و نگین جونم

این بازی رو آقای سلمان اولین دارنده وبلاگ فارسی شروع کرده که هر کس ۵ نکته از خودش که دیگران نمی دونن رو بگه ببینیم تا کجا پیش میره....

۱-یکی از آرزوهای بچگیم این بوده که تهران زندگی کنم ولی الن که ۵ ساله اینجاییم مث ... پشیمونم و دوباره آرزو دارم شرایط فراهم شه و برگردم مشهد. دوری از خانواده خیلی خیلی سخته.

۲-به شدت علاقه دارم با دیگران دوست شم ... ولی یه عیب بزرگ که دارم اینه که روی دوستیهام خیلی حساب باز میکنم و  در نتیجه شکست میخورم. تا حالا دو بار سر این مسئله حسابی دپرس شدم.

۳-خیلی نازک نارنجی هستم و زودی گریه ام در میاد ( بدترین عیبمه، کاریشم نمی تونم بکنم).

۴-قبل از مهدیار یه بچه سه ماهه سقط کردم. فکر کنم دخمل بود.

۵-توی نماز خوندن خیلی کاهلم و این حسابی زجرم میده.

حالا ۵ نفر منتخب من:

سروش جون  ، سوگند جون ، مامان هانا جون، دریا جون ، مریم جون.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

صاحبخونمون باغ زرشک دارند چند وقت پیش برامون زرشک تازه با شاخ و برگهای درخت آورد ، یه روز کامل وقتمو گرفت تا پاکشون کردم چششمم دراومد تا رفتم چایی بریزم و بیام فقط یه لحظه غافل شدم که عسلی مث قرقی خودشو رسوند تمام زحماتم هدر رفت هم عصبانی بودم و هم خنده ام گرفته بود زودی دوربین آوردم تا از اولین شلوغ کاریش یه عکس داشته باشم .

مهدیار جدیدا  وقتی میگیم دست بده ۵ انگشت دست راستشو از هم باز میکنه و دراز میکنه جلو.سه شنبه هم ساعت ۸:۵۴ دقیقه شب گفت بابا و ماما. هر دو تا با هم . ولی خواهرم میگه ذوق نکن اسم ماما رو زود فراموش میکنه تا دو سه ماه آینده.

مهدیار با باباش مث سیب از وسط نصف شدست... کاراشونم خیلی شبیه.مثلا دوتاشون آخر خمیازه هاشون صدا داره... سر صبح دوتایی سینه صاف میکنن...  سرفه های طولانی و بلند... قربونشون برم یه کار خوب هم بلد نیستند... یه جایی سراغ ندارید یه مدت از دستشون فرار کنم.

مهدیار با کلاه بابایی

فعلا



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()