Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers این نفس من بیده!!

سلام....

خوبید؟ خوشید؟ همیشه دلم میخواست وبلاگ مهدیار رو خیلی به روز نگه دارم ولی حیف که نمیشه... 

اول از همه شروع سال تحصیلی رو به همه بچه های گل وبلاگی، مامان باباهاشون، دوستای غیر مجازی که میان و اینجا رو میخونن، خانم معلمهای وبلاگ نویس عزیز، و باقی دوستان تبریک میگم.... انشالا سال تحصیلی خوب و پرباری برای همه باشه....

مهدیاری هم امسال کلاس سومی شده شکر خدا.... ولی یه معلم ستم گیرش اومدهوقت تمام.... اینقدر مشق میده که حد نداره.... نمیدونم کسی کتاب فارسی کلاس سوم رو دیده یا نه؟ ولی درس اولشون دو صفحه پر از بالا تا پایین با خط ریز نستعلیق... اینقدر زیاده که حد نداره و معلم مهدیار اینا برای روز اول مدرسه... روز اول مهر.... گفته بود به یار از روی این درس بنویسناسترس..... باقی روزها معقولانه بوده مقدار مشق تا اینکه دوباره دیروز!!!! یه بار از روی درس زنگ ورزش ( بازم دو صفحه پر با خط ریز)، 5 سوال هدیه، 5 سوال اجتماعی، دو صفحه نوشتاری، تحقیق علوم!!!گریه

مهدیار بچم اینقدر نوشت که من خسته شدم دو سه ساعت بکوب یه جا نشسته بود و مینوشت.... آخرش نتونست تموم کنه از خستگیناراحت... ازش گرفتم و برای معلمش نامه گذاشتم که بابا رحم هم خوب چیزیه. کشتی بچه ها رو... مهدیار میگه خانومم نامه اتو نخوند!!!!عصبانیباید یه سر حضوری برم و توجیهش کنم متفکرخنده

 

یه خبر دیگه هم بدم بهتون..... و اونم اینکه من از امسال اول مهر دارم میرم مدرسهنیشخند

 

معلم کلاس اول دبستان دخترانه شدمزبان.... همه چی خیلی خوبه و فعلا که داره خوش میگذرهچشمک... امیدوارم تا آخرش خوب پیش برهیول

فکر کنم دیگه تو این وبلاگ باید خاطرات مدرسه خودمو بنویسمخنده

 

دوستتون داریم خیلی زیاد.... فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

سلام دوستای گلم. خوبید؟ خوشید؟ نی نی گولوهاتون خوبن؟ الهی شکر

چقدر تابستون امسال زود گذشت... باورم نمیشه یه ماه دیگه باز ماراتن درس و مدرسه شروع میشهکلافه

مامانم اینا سه هفته ای اومدن و مهمونمون بودن... خیلی خوب بود و خوش گذشت ....

تو این مدت یه سفر چهار روزه رفتیم ماسال و بندر انزلی( البته درسترش میشه سنگاچین).... خیلی قشنگ بود و خیلی روحیه بده... مخصوصا ییلاقات ماسال....

اونجا ( ییلاق ماسال= اولبسنگلاه) به جای خونه و سوییت، کلبه اجاره میدن... یه کلبه چوبی توی یه دشت سبز که پر حیوانهای اهلی بود. مهدیار که کلی کیف کرد. اینقدر دنبال مرغ و خروس و اردک رفت و به گاو و گوساله علف داد که حد نداشت... بابایی میگفت امشب مهدیار بیشتر از کل سال تحصیلیش که علوم خونده بود از حیوونها شناخت پیدا کردخنده... توی کلبه هیچ امکانات دنیای امروزی نبود... نه تلویزیون نه رادیو حتی موبایل هم آنتن نمیداد...  یه شب رو همگی دور هم بدون هیچ وسیله مزاحم، بدون صدای ماشین، کنار آتیش ، زیر آسمون پر ستاره شام خوردیم.... خیلی تجربه قشنگی بودقلب

صبح هم صاحبخونه برامون تخم مرغ و شیر تازه آورد جاتون خالی.. زبان

امیدوارم اونایی که نرفتن بتونن وقت بزارن و برن.... خیلی می ارزهچشمک

عکساشم میام تو چند روز آینده به این پست اضافه میکنم.

بعد اونجا هم دو شب سنگاچین بودیم... دوازده کیلومتری بندر انزلی.... ساحل آروم و دریای پاک.... آب تنی اونجا هم خیلی چسبیدبغل

و بعد برگشتیم به دامن پر دود و سر و صدای شهر خودمون و دوباره برنامه ها از سر گرفته شد و کار و کلاس و زندگیقلب

خدایا شکرتقلب

دوسستتون داریم هوارتاماچ

فعلابای بای

 

 

 

 



موضوعات مرتبط: خودمونی

تاريخ : جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۸:۱۱ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام....

دیگه خیلی خیلی دیره واسه تبریک ماه رمضون... ولی برای دعا برای قبولی نماز و روزه هاتون دیر نیست.... انشالا خدا از همه امون قبول کنه..... قبول دارین امسال خیلی سخت نبود؟.... گرسنگی و تشنگی فشار نیاورد اصلا!.... خیلی میترسیدم که سخت باشه ولی شکر خدا که خیلی خوب بوده تا الانش....قلب

این مدت که نبودیم یه دو سه روزه کاشان اصفهان رفتیم.... دوباره مشهد رفتیم و یه تولد دیگه برای مهدیار اونجا گرفتیم.... و یه سفر سه روزه شمال...

با روحیه رفتیم استقبال ماه مبارکچشمک

گاشان. خانه مقدم

 

کاشان.خانه طباطبایی

چالوس. دریاچه ولشت

 رامسر. جاده جواهر ده

 

یه موفقیت کوچولوی مهدیار که من و بابا رو خیلی خوشحال کرد.... کمربند زرد تکواندوقلبماچ

 

برای تابستون غیر تکواندو، شنا نوشتیمش و کلاس زبان... کانون پرورش فکری نقاشی میره و فعالیتهای کتابخونه اونجا.... تو خونه هم کتاب خوشنویسی داره که هر روز یه صفحه اش رو انجام میده و مرور درسای دومش..... با وجودی که تقریبا هر روز یه کلاسی داره ولی در کل فکر میکنم خیلی داره وقتش به بطالت میگذره!!! چون دایم میگه من چیکار کنم؟ من چیکار کنم؟!!!کلافه

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه , خودمونی

تاريخ : شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام.....

پسرک ما 8 سالشو تموم کرد... به لطف خدا و انشالا تا آخر عمرش زیر نگاه پر مهر خدا باشه و ما لذت بزرگ شدن و عاقل شدن و بالغ شدنش رو ببریمبغل

پسر مامان برات آرزو می کنم که به همه چیزای خوبی که تو دنیا منتظرته برسی.قلب

دوستت داریم برای تمام عمر ماچ

 

مهدیار خیلی دلش میخواست که تولدش رو توی کلاس و بین دوستاش بگیره.... از اونجایی که فردا تولدشه و روز آخر مدرسه هم هست... احتمال دادم شاید بعضی از دوستاش نیان.... با اجازه از معلمشون یه هفته جلوتر دوشنبه هفته پیش براش تولد گرفتیم... یه جشن کوچولو و خیلی مختصرقلب

مهدیار و خانم معلم مهربونشون.... سرکار خانم منتصر

 و با دوستاش

فعلابای بای



موضوعات مرتبط: کودکانه

تاريخ : یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٦:٠٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()

سلام...

خوبید؟ خوشید؟ ما هم خوبیم شکر خدا....

دو سه هفته ای میشه که یه دزد نامرد کیفم رو زده و گوشی و کلی مدرک ازم برده نامرد.... الان در حال دپرس بعد دزدیم ناراحت... درجه وابستگی آدم چقدر زود نسبت به این گوشیا بالا میره.... این روزا مثل آدمای خماریم که چیزی بهشون نرسیده نیشخند... بابایی هم برای نجات زندگی تصمیم گرفته در اسرع وقت یکی دیگه برام بخره که حداقل اوضاع زندگی سروسامون بگیرهخنده

از مهدیار بگم که این روزها عاطل و باطل میرن مدرسه و هیچ کاری نمیکنن... و مدرسه هم گفته تا روز 12 خرداد باید بیان و تعطیلی بی تعطیلی سبز........ معلمشون هم داره بازیهای زمان بچه گی خودش رو با اینها انجام میدهخنده.... دو روز پیش اومده و میگه مامان امروز رفتیم تو حیاط مدرسه و بازی کردیم که شعرش اینه :

این پسره

اینجا نشسته

گریه میکنه

زاری میکنه....

یادش بخیرقلب... زمان ما این دختره بود چشمک

امروز هم توی کلاسشون جشن آرد داشتن.... باید یه خوراکی میبردن که با آرد درست شده باشه.... من براش کیک پختم و ظهر که اومد خونه گفت که انواع بیسکویت ها و نونها و شیرینی و کیک و ماکارونی و لازانیا و پیراشکی و... خلاصه اینقدر خورده بود که ناهار نخورد و تا شب غیر یه ذره طالبی لب به چیزی نزدخنده

و یه خبر دیگه اینه که مهدیار یه ماهه داره کلاس تکواندو میره... خیلی راضیه و خیلی دوست داره این کلاس رو شکر خدا تشویقبرخلاف کلاس یو سی مس که اصلا علاقه ای نشون نداد از خودشناراحت.... بعد مدرسه اش هم باشگاه خودم ثبت نامش میکنم برای بدمینتون... انشاالله

نمیدونم چرا حس اینکه بیام پشت کامپیوتر رو ندارممتفکر..... انشالا تنبلی نکنم و زود به زود بیام...مژه

همتونو دوست دارم.... فعلا بای بای



موضوعات مرتبط: خودمونی , کودکانه

تاريخ : چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نويسنده : ثمانه | نظرات ()