سلام....
نمیدونم چرا یه مدته تنبلیم میاد بیام و اینجا رو آپ کنم..... میاما ولی تا میخوام پستی بزارم همه مطالب از ذهنم می پره و ناچارا میبندمش و میرم....
اول از همه بگم که ما یه سفر ده روزه رفتیم مشهد.... همراه قوچان و تربت حیدریه.... جاتون خالی کلی روحیه امون عوض شد.... هوا هم خیلی عالی بود غیر یه روز که برف داشتیم..... حرم هم رفتم و واسه همه دعا کردم.
برف رو داشتین!!! کرج که برف خیلی زیاد و خوبی باریده... ایشالا همه جا پر از نعمت شده باشه.
پ.ن: فردا مامان ثمانه 30 ساله خواهد شد
فعلا
[ تگ ها : خودمونی ]
+ نوشته شده در ساعت ٥:٠۳ ب.ظ توسط ثمانه
سلام...
مهدیار از قسم بدش میمومد و اصلا قسم نمی خورد و کسی هم پیشش قسم میخورد کلی دعواش میکرد.... جدیدا لذتی میبره از گفتن به جان خودم..... و تازه تر اینکه اومده میگه مامان به جان خدا که من این کارتونو داشتم
اومده و موهای پاشو نشونم میده و با ذوق زیاد میگه مامان نیگا دارم بابا میشم... بابا هم میخواد بشه عبدالله ( بابای باباش!).... تو هم کوچولو میشی و دختر ما دو تا میشی
... دو تاییمون میریم اداره و برات پول زیاد میاریم و بعد برو یک عالم چیز میز واسه خودت بخر.... یکمم برای من
میگم بری اداره من دلم برات تنگ میشه که.... میگه نه اول یخ موبایل واسه خودم میگیرم ... هر وقت دلت تنگ شد زنگ بهم بزن.... گفتم میدی با موبایلت بازی هم کنم ( کاری که خودم به زحمت بهش میدم و کلی سرش غر میزنم)... میگه اره عزیزم... اگه باتریش تموم شد غصه نخور دوباره شارژ میکنم و بهت میدم
دلتنگیم شدید برای خونواده هامون.... ایشالا خدا زودی بخواد و بتونیم بریم
فعلا
[ تگ ها : کودکانه ]
+ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٤ ق.ظ توسط ثمانه
سلام....
ناهار دیر حاضر شده و اومده میگه: دو تا قلبم دارن از گرسنگی میمیرن.... نشستن پای سفره و قاشق چنگال دستشونه و دارن داد میزنن....
اومده و میگه: مامان بابا زیاد پای کامپیوتر نشسته بلندش کن و بهش اجازه بده دیگه نره بازی کنه...
نمونه ای ازقربون صدقه رفتناش:
خدا نکنه که قربون قدت برم.....
خدا به ما رحمت بده.....
بعد از غذا ما میگیم الهی 100 هزار مرتبه شکر... جدیدا که غذاش تموم میشه... میگه خدایا 100 سال شکر
امسال واسه عاشورا و تاسوعا یه کولی بازی ای در آورد و اینقدر گریه کرد که بابایی گفت تو برو من پیشش خونه میمونم.... اونم چرا ؟ واسه اینکه از صدای طبلهای بلند گوشش در میگرفت....
امسال توی باشگاهمون تعزیه برگزار کرده بودند که غیر شب اولش بقیه اش رو نتونستم برم..... بعد نمایش اومده و میگه:مامان حضرت ابوالفضل که فقط آب میخواست... پس چرا کشتنش؟؟؟ نصف شب هم که از خواب با صدای بلندی بیدارمون کرد و رفتم دیدم رفته آشپزخونه است .... میگم مهدیار چی میخوای؟ میگه : هیچی بچه ها تشنه اند کاسه هاشونو آوردن آب بگیرن.... میخوام برم واسشون آب بیارم
(تاثیر دیدن تعزیه).... بابایی میگه: چه جو گیر شده...فکر میکنه حضرت عباسه!!!!
فعلا
[ تگ ها : کودکانه ]
+ نوشته شده در ساعت ٦:٢۸ ب.ظ توسط ثمانه
سلام.......
مهدیار میگه:
جیگر دلم یه داستان برام بگو!
یا
یه چیز بی ادبی تعریف کنم؟؟
من با شک
بگو!!!
میگه: امروز حسام بی ادب خودکار آورده بود مدرسه نقاشی کنه... خانوم گفت کار بدی کردی... خودکار مال بزرگترهاست.... حسام خیلی بی ادبه نه؟؟؟ ( معلوم شد یه چیز بی ادبی گفتنش یعنی اینکه توی جمله اش یکبار کلمه بی ادب رو به کار ببره
)
مامان و بابام برای تعطیلات هفته آینده دارن میان پیشمون..... ولی جرات ندارم فعلا به مهدیار بگم... اینقدر لحظه شماری میکنه و سوال میپرسه که کلافم میکنه.... ترجیح میدم یه دفعه ببینه و ذوق کنه
ایام محرم رو تسلیت میگم..................................
فعلا
[ تگ ها : کودکانه ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ توسط ثمانه





